عدهاي ـ كه تعدادشان اندك نيست ـ بر اين باورند كه انتقادهاي منتقدان دنياي مدرن، «متعصبانه» بوده و منتقدان بدون هيچ پشتوانه منطقي در حال قلع و قمع دستاوردهاي نوين هستند. به باور اين عده، مدرنيته چيزي نيست كه به اين راحتي بتوان به آن تاخت و فضائلش را منكر شد. ما نيز بر اين عقيدهايم كه نميتوان چشم را بست و دهان را گشود و به هر آنچه بويي از مدرنيته دارد، ناسزا گفت. بلكه بايد شناخت و سپس انتقاد كرد.
انتقادات ما ـ و به زعم بعضيها ناسزاها ـ نسبت به مدرنيته، هيچ مبنايي هم كه نداشته باشد لااقل واجد توصيفاتي از شرح حال كنوني بشر كه هست. اگر هم نخواهيم نگاهي مبنايي و مبتني بر بحثهاي كلامي در باب مدرنيته داشته باشيم، آنقدر شاهد زنده در اين جهان ميزيند كه به روشني توصيفگر «كَردههاي» مدرنيته ميتوانند باشند.
مبناي حداقلي بحث ما در چيستي مدرنيته بدين قرار است: مدرنيته مجموعهاي به هم پيوسته از عناصر فكري، مذهبي، فرهنگي، اقتصادي، سياسي و تاريخي است كه هر چند بايد ريشههاي عميقش را در يونان باستان جست، ولي مسامحتاً نهضت اصلاح ديني(پروتستانتيسم) و رنسانس در اروپا را مبداء حركتش در نظر ميگيريم. ما بر اين باوريم كه در قرون اخير، شكل و محتواي غالب در حيات بشر، غير از شكل و محتواي ناشي از مدرنيته نبوده است.بنابراين طرفداران مدرنيته قبل از هر چيز بايد مطلوب بودن وضع كنوني بشر را اثبات نمايند تا مطلوب بودن مدرنيته اثبات گردد. يا اينكه اساساً نپذيرند كه اين وضعيت محصول جهتگيري مدرن بوده است. كه اين نيز چندان آسان به نظر نميرسد.
اگر به احترام آلرژي عدهاي نسبت به دفاع از مذهب، نخواهيم مته به خشخاش نهضت اصلاح ديني و به اصطلاح، پالايش مذهب، در عصر روشنگری بگذاريم، ديگر نميتوانيم نظامهاي سياسي متولد شده از بطن جريان مدرنيسم را به حال خود رها سازيم.
ليبراليسم، سوسياليسم و سپس ماركسيسم، كمونيسم، فاشيسم، نازيسم و ...
در دامن كدام مادر پرورش يافتند؟ مگر نه اين است كه مبداء حيات اين نظامها،
همان اومانيسمِ زاييده از دل مدرنيته است؟
طرفداران مدرنيته بايد قبل از هر اعتراضي به اين پرسش صريح و ساده
پاسخ كوتاه گويند كه آيا اين «سيستم»ها «مدرنيتهزاده» اند يا نه؟
اگر احياناً پاسخ منفي بود، يا ما در اشتباهيم و يا دوستداران مدرنيته با مبادي آنچه ميپرستند بيگانهاند.
در صورتيكه پاسخ مثبت باشد، بلافاصله دادگاهي از وجدانهاي بشري شكل ميگيرد تا مرور كند آنچه را كه اين نظامهاي دستسازِ مدرن بر سر بشر آورده است. از هيچ چيز پرسش نميكنيم. فقط كافي است فهرست جنگهاي رخ داده از زمان شروع سيطره مدرنيته تا كنون را نگاهي بيفكنيم. اين جنگها ميان كدام دو تفكر صورت گرفتهاند؟ چه كسي شروع كننده اين ستيزهها بوده است؟ طرفين جنگ جهاني اول چه كساني بودند؟ آيا پاي مسلمين در ميان بود و يا ردپاي افريقاييهاي بربر در ميدان جنگ ديده ميشد؟ آيا قربانيان ميليوني اين جدال خونبار، در مجموعه ممالك مدرنشده نبودند؟ از جنگهاي غيرمعروف ميگذريم.
آتش جنگ جهاني دوم را چه كساني شعلهور ساختند؟
مردمانِ متحجرِ مرتجعِ خاورميانه؟ كدام ايدئولوژي، خطدهنده
رهبران ستيزهجوي اين جنگ بود؟
آيا هيتلر يك شرقيِ قشرينگر بود يا يك ناسيوناليستِ مدرن؟
متفقين چه كساني بودند؟ مسلمينِ خشونتطلب يا شوروي كمونيستي
و امريكاي ليبرال و همپالگيهاي مدرنش؟
محصول اين جنگها چه بود؟ عمران و آباداني و رونق و رفاه؟ يا نگونبختي و قتل عام ميلیونها انسان؟ مگر ميشود گشودن پرونده قطور ستيزهجوييهاي دوره سيطره نگاه مدرن را «تعصب كور» ناميد؟ چرا بايد فهم اين معنا به اندازهاي دشوار آيد كه عدهاي را به دفاع از جنايت وادارد؟
اگر وارد اقتصاد و معاش مردم شويم، همان حكايت را به گونهاي ديگر روايتگر خواهيم بود. حقيقتاً بايد خيلي احمق بود تا تصور كرد كه همه آحاد بشر از مواهب مادي زندگي به نحو شايسته برخوردارند. براستي كدام فكر و نظام اقتصادي است كه گرداننده زندگي امروز است؟ نظام انساني مبتني بر عدالت؟ يا تفكر ملهم از اصالت سود؟ كاپيتاليسم دركجا متولد شده است؟ در ايران؟ يا در افريقا؟ آيا ميتوان وصله نچسبِ تفكر اقتصادي ليبرال را بر اسلام چسباند؟ آيا ميشود تصور كرد كه نظام اقتصادي پيشنهادي اسلام، به فربه شدن روز به روز عدهاي قليل و نحيف شدن عدهاي كثير رضايت دهد؟ ...
حكايت انتقاد از مدرنيته، نبايد حبابي بيوزن تصور شود كه هيچ پايهاي براي ايستادن ندارد. اگر «تعصب» را يك خصلت ضدمدرنيستي بدانيم، دوستداران مدرنيته نيز نبايد به دامن آن فرو بغلطند.
روح الله رشيدي، یکشنبه 31 تیر1386
|
|....
هر چه نظام زندگي پيچيدهتر ميشود، مجال انديشيدن در باب زندگي نيز رو به كاستي مينهد. اعمال و حركات انسانها فاقد بنيان محكم و تهي از عناصر منطقي ميشود. ديگر كسي قادر به دفاع معقول از كَردههاي خود نيست و اساساً الزام و ضرورتي براي اين كار ديده نمي شود.
از سوي ديگر، با عموميت يافتن روح مصرفزدگي، تنها و تنها دليلِ ظاهراً منطقي براي بسياري از عملكردها، «تقدس مصرف» است و بس. همه چيز در جهت توجيه مصرف بيمارگونه و بيدليل، به خدمت گرفته ميشود. انگار همه ما مجبوريم كه مصرف كنيم بيآنكه بفهميم چرا.
به مثالهاي زير توجه فرماييد:
اين روزها كه موضوع سهميهبندي بنزين، به بحث روز مبدل شد، حرف و حديثهاي فراواني نقل محافل بود. از جمله اينكه، عدهاي با آه و حسرت و افسوس، زبان به شكوه گشودند كه:
«اينكه در اثر سهميه بندي بنزين، ترافيك در شهرها كاهش يابد و از تردد خودروها در سطح شهر كاسته شود، باعث خواهد شد تا تصادفات نيز كاهش يافته و در نتيجه، بازار مكانيكها، صافكارها و مشاغل مرتبط با خودرو كساد شود. و اين يعني ظلم به اين مشاغل.»! نتيجه منطقي! اين منطق، اين خواهد بود كه براي رونق كسب و كار اين عده، الزاماً بايد تمام خودروها در خيابانها ول بگردند تا شايد از اين رهگذر تصادفي روي دهد، روغني بسوزد، استهلاكي اتفاق بيفتد و ... تا صاحبان مشاغل مرتبط با خودرو، بيكار نباشند. از اين جالبتر، اين منطق است كه عدهاي ميگويند:«اگر قرار باشد مردم از خودرو استفاده نكنند، توليد خودرو در كارخانجات خودروسازي پايين ميآيد و در اين صورت، كارگران صنعت بيكار ميشوند. پس بايد دائماً خودرو توليد شود تا كسي بيكار نماند.»! و اين سلسله ادامه دارد:
از جمله دغدغههاي اصلي شهرداريها و متوليان مديريت شهرها، بازگشايي مسير خيابانها و تعريض آنهاست. دليل اين كار نيز معلوم است. براي اينكه خيابانها كشش اينهمه خودرو را ندارند. بنابراين بايد هر سال بر تعداد و مساحت خيابانها افزوده شود. براي اين منظور، هزاران منزل مسكوني بايد ويران شود و ساكنانش نيز به دخمههاي 50 متري آپارتمانهاي بدقواره تپانده شوند. وقتي ايراد گرفته ميشود كه چرا خانههاي وسيع و خوشمنظر را ويران ميكنيد، پاسخ شنيده ميشود كه «پس چكار كنيم؟ اينهمه ماشين را كجا ببريم؟ بالاخره اينها بايد از جايي عبور كنند يا نه؟» كسي نيست به اين جماعتِ تسليم شده در برابر سيطره ماشين بگويد كه «مگر مجبوريم اينهمه خودرو را روانه كوچه و خيابان كنيم؟»
اين قبيل تناقضات در نظام اجتماعي ما فراوانند. لابد شما نيز بر روي بستههاي سيگار، عبارت «مصرف سيگارت براي تندرستي زيانآور است» را ديدهايد. مردمي كه اين جمله را ميبينند، بلادرنگ، ابراز ميدارند كه: «اگر مصرف سيگار زيانآور است پس چرا توليد ميشود؟ آن هم توسط يك شركت عظيم دولتي.» اگر با همان منطق پيشين بخواهيم به اين ايراد پاسخ دهيم، ميتوانيم بگوييم كه «اگر توليد سيگار متوقف شود پس اين همه كارگر و كارمند شركت دخانيات چه كار كنند؟ آيا شما راضي ميشويد كه اين جماعت، از نان خوردن بيفتند؟»!! جالب است. نه؟ براي محافظت از مجموعهاي كه هيچ دليل منطقي براي بقايش وجود ندارد، اينهمه منطقتراشي! ميكنيم. يعنی عدهاي بايد بميرند تا عدهاي ديگر زنده بمانند!
اين منطق به اين ميمانَد كه از ريشهكني بيماريها جلوگيري كنيم. چرا كه اين كار باعث بيكار شدن پزشكان خواهد شد!!
اين مثالها، نمونههايي از تلاش مستمر انسانِ ماشينزده براي عدم انقطاع سلسله مصرفزدگي است. عناصري بر حيات اجتماعي بشر سلطه يافته اند كه همه فكر ميكنند جزءلاينفك زندگي هستند و اگر آنها را از خود دور كنند فاجعهاي رخ خواهد داد و يا زندگي ناقص خواهد بود. همه اين منطقتراشيها براي توجيه مصرف است. والا همه ما در اعماق جان خود ايمان داريم كه بسياري از آنچه ما آنها را ضرورتهاي زندگي ميپنداريم، اساساً فاقد اينهمه ارزشاند.
جالب است که خيلی از ماها، در بسياری از اوقات اين ادعا را محک زده و نتيجه گرفته ايم که اگر فلان کالا نيز نباشد، می توان زندگی کرد. شبکه گسترده ای که از نيازهای کاذب بر گرد زندگی تنيده شده، آنچنان تقديس می شود که گويی گذشتگانی که هيچکدام از اين ضرورت ها را احساس نمی کردند، زندگی نيز نمی کردند. مشکل اينجاست که چون ما در قرن 21 زندگی می کنيم، لزوماً خود را از گذشتگان عاقل تر می پنداريم و تصور می کنيم صرفاً با گذشت زمان، قوه عاقله انسان نيز رشد می کند. در حاليکه اگر بيطرفانه به قضاوت بنشينيم، خواهيم ديد که ما _ انسانهای عصر جديد _ جز فربه ساختن زندگی، هيچ فضيلتی به آن نيفزوده ايم.
روح الله رشيدي، چهارشنبه 20 تیر1386
|
|....
دستاوردهاي دنياي جديد فراوانند كه بسيار در موردشان شنيدهايم. «دنياي جديد» هماني است كه او را با پيشرفت، ترقي، گسترش صنايع، آزادي بشر، وفور امكانات زندگي، همهگير شدن رفاه و ... ميشناسيم و البته بايد! هم به اينگونه بشناسيم. همين باور مطلق به مقدس بودن اين دستاوردها نيز از ثمرات مدرن شدن است. اينكه نبايد در فضيلتهاي مدرنيته ترديد و چون و چرا نمود، امروز به صورت يك اعتقاد عمومي و فراگير درآمده است و تا بخواهي اندكي «تامل» در اين موضوع صورت دهي، با هجمههاي تند و تيزِ مطلقگرايان مواجه ميشوي. ولي مگر ميتوان عقل را ] كه ظاهراً پايه اصلي مدرنيسم است[ محكوم به نديدن نمود؟ اين عقل، همان عنصري است كه طلايهداران تجدد، او را همچون پتكي بر سر رقباي مقدسمآب خود كوفتند و عاقبت نيز بر رقيب چيره شدند. حال، چگونه ميشود آزادگي عقل را در پيشگاه اين همه آيه و نشانه آشكار به سخره گرفت؟ عقل بايد آنچه را كه ميبيند بيان دارد و اگر غير از اين نمايد، توفيري با باد سيال ندارد. اتفاقاً همين اصالت را نيز مدرنيته به عقل بخشيده است.
ما مدعي هستيم كه مدرنيته در قبال آنچه از بشر ستانده، تحفه قابل اعتنايي به او نبخشيده است. اگر چه اين ادعا بسيار گران مينمايد، ولي اگر در مشهورات زمانه محصور نباشيم، درك اين معنا چندان هم دشوار نخواهد آمد.
آباء مدرنيته، مدعي هستند كه بواسطه شيوع تجدد، ساز و كارهاي نوين صنعتي شكل گرفته و بالطبع، انبوهي از امكانات رفاهي براي نوع بشر عرضه شده است. تنوع امكانات به قدري است كه همه ميتوانند «حق انتخاب» داشته باشند. به تعبيري ديگر، ابزار رفاه بشر، به سر حد كمال رسيده و ديگر بهانهاي براي افسردگي و فلاكت باقي نيست.
فرزانگان دنياي مدرن، ادعا دارند كه از رهگذر تجدد، «ملل» را «ثروت» بخشيده و آنها را تا خِرخره در سيم و زر فرو بردهاند. به زعم اينان، ديگري فقيري وجود ندارد و همه در عيش مدام به سر ميبرند. كثرت ثروت به حدي است كه «مازاد»ش را به درياها ميريزند و بخشي را نيز «دود» ميكنند.
در نگاه شيفتگان دنياي مدرن، همينكه عدهاي از فرط رفاه در آستانه تركيدن هستند براي اثبات وفور نعمت كفايت ميكند. به واقع صداي گوشخراش همين مترفين است كه دنيا را به توهم فرو برده و چنان كرده كه همه باورشان شده است كه از صدقه سر «مدرنيته» وضعشان خوش است. بيچارگان خوشخيال چنين ميپندارند، همين كه حالا اتومبيل شخصي دارند، تلويزيون صفحه مسطح ميبينند، لباسشان وصلهدار نيست، خوراكشان به جاي نان، پيتزا است، پس كلي با گذشته نكبتبار خود فاصله گرفتهاند. يعني از رفاه بهرهمند هستند.
توهمي كه قاطبه مردمان را در خود فرو برده، «زندگي قسطي» و مشتي آرزوي دور و دراز را، مظهر رفاه تجسم كرده و خوشيهاي همراه با اضطراب و نِق زدن را منتهي اليه آمال بشري جلوه داده است. در واقع مردم «خيال» ميكنند كه روزگار خوشي دارند ولي خود نيز در درون خود هيچ رضايتي از آنچه ميپندارند، ندارند.
اين فرآيند دردناك، كه در عين وفور ظاهري امكانات مادي و ابزار خوشي، همواره با كمبود، نقص، نياز، استقراض، بدهي و به دنبال پول دويدن همراه است، جلوه جديد «فقر» است. «فقر مدرن». چرا بايد سرِ خود و ديگران را كلاه گذاشت كه با تغييرات ظاهري در مبلمان شهرها و خانهها، مكنت و ثروت جاي نكبت و زندگي فقيرانه را گرفته است.
اگر متهم به «تحجرگرايي» نشويم، ما تمام آنچه، كه به نام رفاه، ترقي، آسايش، آرامش، امنيت، وفور و ... در هيئت مواهب مدرنيته، به مردم قالب شده است، را «دروغ»هاي شاخدار مدرنيته ميدانيم.
دروغ هايي كه در بسته هاي آنكارد شده و خوشرنگ، تحويل جماعت شده و آنقدر تكرار گرديده كه ديگر كسي جرأت تكذيبش را نداشته باشد. ذهن مردم، آنچنان در چنبره اين پندارها گرفتار آمده كه آن عده اي نيز كه اراده اي براي تامل دارند، مصلحت انديشي را ترجيح داده و عافيت را برمي گزينند. همين نيز موجب شده تا طرفداران «دروغ بودن مواهب مدرنيته» در اقليت قرار گرفته و متهم به « دُگم انديشي» شوند.
اتهام دُگم انديشي از آنجا ناشي مي شود كه طرفداران مقدس بودن مدرنيته، بر اين باورند كه بنيانگذاران انديشه مدرن، آدم هاي كوچكي نيستند و ايراد وارد كردن به نظام مدرن، شوخي با بزرگان است. جالب است كه نام اينگونه تلقي را «دُگم انديشي» نمي گذارند.
ضرورتي وجود ندارد خود را به آب و آتش بزنيم تا بفهميم كه آيا اين دروغ ها وجود دارند يا نه؟ كافي است اندكي از بند توهّم خارج شده و دنيا را آنگونه كه هست بنگريم و نه آنگونه كه مي گويند.
پرسش ديگري مطرح مي شود و آن اينكه، اينكه بپذيريم مواهب مدرنيته راست است يا دروغ، چه كمكي به ما مي كند؟ پاسخ، خيلي ساده است. رسيدن به اين نقطه، يعني تلاش براي تغيير مسير زندگي. يعني حركت به سمت حقيقت زندگي.
روح الله رشيدي، چهارشنبه 20 تیر1386
|
|....
هزينه نگهداري اشياي قيمتي، معمولا گزاف و سنگين است. صاحبان اين نوع اشياء، بيش از قيمتِ خودِ کالا، براي محافظت از آن، هزينه مي کنند ولي هيچگاه به اين نمي انديشند که آن را به دور اندازند و از بين ببرند. وجود يک شيئي گرانقيمت در يک منزل مسکوني، اهالي منزل را مجبور خواهد کرد تا از خواب و استراحت خود چشم پوشي نموده و تمام همت خود را براي محافظت از آن مصروف کنند. به واقع همه بايد تاوان حضور يک کالاي قيمتي را بپردازند...
حکايت مرفهين جامعه نيز شبيه همين حکايت است. در جامعه نيز عده اي هستند که خود را گرانقيمت و پربها مي دانند و از اين رو به هر طريق ممکن در پي بسيج تمام امکانات جامعه براي محافظت از خود هستند. براي درامان ماندن اين قبيل افراد از ناملايمات روزگار، همگان بايد هزينه بپردازند. ديگران هم چه خوششان آيد و چه نيايد، بايد بپذيرند که مرفهين، عزيزند و بايد آنها را از هر گونه ناخوشي دور داشت.
سرشت زياده خواه و افزون طلبِ مرفهين، دمار از روزگار مستضعفينِ در مي آورد. به هر کجا که بنگريم جاي پاي هوس هاي ويرانگر زياده خواهان را به روشني مي بينيم. اينان تمام مقدرات مملکتي را به خدمت گرفته و همه _ کارگزاران حکومتي، مجلسيان، برنامه ريزان، دولتمردان _ ناگزيرند که به آنها بينديشند. يعني نمي توان قدم از قدم برداشت مگر اينکه مصالح و شرايط حضراتِ گرانقيمت را لحاظ کرد.
نگاهي غيرعلمي و صدالبته از سرِ احساس، به اوضاع اقتصادي مملکت بيندازيد. گذشته از بي تدبيري کارگزارانِ امور، چه مي بينيد؟ آيا مي توان انکار نمود که لااقل بخشي از ويراني هاي اقتصادي و نابسامانيهاي اجتماعي، محصول تنوع طلبي و زياده خواهي مرفهين است؟
ميل وحشتناک اين عده به «روزآمد» بودن، سلسله اي از نيازهاي کاذب و هزينه هاي غيرمرتبط را به بار مي آورد که اتفاقا خودشان در تامين اين هزينه ها کمترين نقش را دارند.
همين مرفهين شکمباره، که تنها فضيلتشان «دارا» بودنشان است، امواج سهمگيني از ضرورتهاي خودساخته را روانه اجتماع مي نمايند که ضربات سختش بر گونه «ندارها» نواخته مي شود. وضعيت مسکن را بنگريد. اگر فارغ از علم اقتصاد و روابط مکانيکي حاکم بر آن درگذريم، سايه سنگين «زياده خواهان» را بر اين فضا با تمام وجود درمي يابيم. عده اي «دارند» و «مي خرند» و عده اي ديگر که تظاهر به «داشتن» مي کنند در حسرت قفس هاي محصور شهرکهاي مدرن، له له مي زنند و عده اي نيز که نه مايه «دارند» و نه حال «تظاهر»، فشارهاي تورمي را بر گرده احساس مي کنند. اين گروه آخري، هماني است که صداي شکستن استخوانهايش به گوش مي رسد.
جالب است که همه با مدل هاي علمي، در پي ساماندهي اقتصاد هستند و از سرشت زياده خواه بشر غفلت نموده اند. هر برنامه علمي در پيشگاه اين طبيعتِ افسارگسيخته کم مي آورد. حل اين معادله به قدري ساده است که لازم نيست حتي به فرمول و نمودار و ضرب و تقسيم متوسل شويم. گرهِ کور اين نابسامانيها در درون بشر نهفته است. هر اندازه که با اداهاي روشنفکرانه، سهم اخلاق را در نظام زندگي مي کاهيم، به شکل تصاعدي فوران «تنازع براي بقا» را در جامعه بشري مي بينيم.
خواست هاي شکمباره ها تمامي ندارد و اگر يک گام به نفع ارضاي آنها برداشته شود، صدها گام در جهت دفن فرودست ها گام نهاده شده است. آنها مي خواهند هر روز بر قطر شکمشان افزوده شود و آيا رواست که هزينه اين شکمبارگي را مستضعفين بپردازند؟ همه در جامعه کار مي کنند تا ابزار خوشي اين عده را فراهم آورند و بدبختانه مرفهين نه تنها دسترنج مستضعفين را مي بلعند حتي خودشان را نيز در فشار طاقت فرساي «زنده بودن»، به کام نيستي مي برند.
روابط حاکم بر مناسبات اجتماعي و اقتصادي کنوني ما، کاملا در جهت پرخوري شکمباره ها در حال تدوين و تکوين هستند. و اين نشانه خوشايندي نيست. آنچه اين مناسبات به دست می دهند حکايت از اين دارد که احتمالا برنامه ريزان و فرهنگ سازان نيز در زمره مرفهين درآمده اند.
روح الله رشيدي، چهارشنبه 20 تیر1386
|
|....
از جمله واژههاي دهن پركن در روزگار ما، همانا لفظ چند بعدي و مبهم «نخبه» است و هر چند كه مشخص نيست مبناي مبدعان اين واژه بر چه اساسي استوار بوده است، اما ما شرقيانِ در حال گذار از سنت به مدرنيته! ـ كه محكوم به پرستش اين قبيل اصطلاحات هستيم ـ با هزار زحمت و بورس تحصيلي و اخذ مدارك گرانسنگ علمي و پژوهشي، به آن رسميت فوق العادهاي بخشيدهايم.
امروزه اصطلاح «نخبگان» همچون پتكي بر سر عوامالناس كوفته ميشود و هر كه كمترين ميلي به سمت عوام ـ به معني اكثر مردم ـ داشته باشد، بلافاصله با چوب «بيتوجهي به نخبگان» رانده شده و مجبور ميشود انگ «ضديت با تخصص» را نيز بر پيشاني ببيند.
مادران اين واژه و واژههاي همماية آن. غير از ويلفردو پارهتو، ماكس وبر، موسكا و اشخاصي از اين دست نيستند. اينان در فضاي انتزاعي زاييده مدرنيته، مختصاتي را براي «نخبگان» ترسيم كردهاند كه هر چقدر بخواهيم ربطشان را با «تخصص» بسنجيم، ره به جايي نخواهيم برد.
برآيند اين فضا، به شكل تقابل دائمي «نخبگان» و «توده مردم» ظهور مييابد و همواره شاهد جدال اين دو هستيم. حاصل اين جدال نيز غالباً به نفع نخبگان رقم خورده است. هم از اين روست كه هميشة تاريخ، چشمان مردم به انتظار رويكرد مردمگرايانه حاكميت، به دروازههاي حكومت خيره شده و چه انتظار سختي!
در جامعه ايراني ـ كه قاطعانه مصرف كننده تراوشات ذهني علماي فرنگ بوده است ـ نيز همين وضعيت حاكم است. همواره يكي از مشكلات اساسي دولتهاي بعد از انقلاب اين بوده است كه با سيل انتقادات گسيل شده از جانب مدعيان «نخبهگرايي» چه كنند؟ حتي بسياري از اصول معطل مانده قانون اساسي ـ كه به نفع اكثر مردم و بويژه فرودستان وضع شدهاند ـ نيز از واهمه اين موضوع مسكوت مانده است.
هيچ رهبري خود را از مشاورت نخبگان ـ به معناي صاحبان تخصص در شاخههاي مختلف علوم ـ بينياز نميپندارد ولي مشكل اينجاست كه تمام جامعه، «نخبگان» نيستند. همان رهبر در عين حال نميتواند به عموم مردم نيز بيتوجه باشد. اما نخبگان، تحمل كمترين گرايش به سمت مردم را ندارند. براي نخبگان، مهم اين است كه دولتمردان با قواعد خاص و كليشهشده سخن بگويند و راه بروند و لباس بپوشند و حتي بينديشند و تصميمات ريز و درشت خود را بهرهگيري از مغز سيال نخبگان اخذ نمايند.
هياهوي گوشخراشي كه امروز در جامعه ايراني حاكم است، از بازخوردهاي همين جدال است. از يك سو بايد به نخبگان توجه شود و از سوي ديگر، اين نخبگان فهم مشتركي با مردم ندارند. قادر نيستند نيازهاي حقيقي مردم را بسنجند. حتي جنس زندگي نخبگان نيز با توده مردم متفاوت است. نيازمنديهاي يك نخبه دانشگاهي هماني نيست كه يك كارگر ساختماني دارد و طبيعي است كه موقع طرح نيازمنديهاي جامعه، قادر نخواهد بود به نياز اين كارگر پاسخ گويد.
هياهو و غوغاسالاري، مانع از اين ميشود كه هر كدام از منابع مدعي نخبهگرايي را مخاطب قرار داده و از آنها بخواهيم تا آنچه را از جامعه و نيازهايش فهميدهاند بازگو سازند. غوغاسالاري، فضا را به گونهاي آرايش ميدهد كه حتي كممايهترين عناصر نيز وارد گردونه شده و خود را در لباس نخبه، به مردم قالب سازند. عدهاي كه تنها فضيلتشان، برخورداري از رانتهاي مادي و معنوي بوده است، زمام جريانهاي نخبهگرايانه را به كف گرفته و در شرايط غفلتزاي ناشي از مشكلات اقتصادي، يكهتازي ميكنند. ما شاهديم كه سلسلهاي از سياسيون قدرتطلبِ فاقدِ ابتداييترين تخصصها، آنچنان سر و صدايي راه انداختهاند كه گويي، علامه دهرند. در حاليكه اگر اندكي تامل در شخصيت و زندگي ايشان صورت گيرد، عيان خواهد شد كه حتي سواد يك نامهنگاري اداري را نيز ندارد چه رسد به اينكه در مقام نخبه، به فكرسازي مشغول شود. با هزاران افسوس بايد اعتراف كنيم كه ايرانِ ما جزء معدود ممالكي است كه اين رويه مغشوش در آن حاكم است. اي كاش سيستمي وجود داشت كه به محض صدور ادعاهاي اغواگرانه مدعي تخصص، آنها را به محك ميكشيد تا مشخص ميشد كه نخبه كيست.
از آنچه گفته شد ميتوان اين برداشت را نمود كه هر چند حاكميت بايد به نخبگان ـ در معناي متخصصين ـ توجه داشته و به عنوان پشتوانههاي تصميمسازي از آنها بهره جويد، ولي اينكه اينان كيانند، جاي تعمق دارد. نخبگان نيز اگر به دنبال بازيابي جايگاه خويش در جامعهاند، ناگزيرند از پوسته توهمات ناشي از علمزدگي خارج شده و به درك صحيحي از اجتماع پيراموني خود دست يابند.
روح الله رشيدي، پنجشنبه 7 تیر1386
|
|....