مدرسهی بیدانشآموز، گلستانِ به یغما رفته را میماند و احوال ما در این روزها، به مثال همان بهیغمارفتگان است که چشم به در و دیوار سرد و بیروح مدرسه دوختهاند تا دوباره «مهر» شود و...
فضای سوت و کور مدرسه، این مجال را البته میدهد که بنشینی و مرور کنی آنچه را دیدهای. صحنههایی را که در هیاهوی کودکانهی دانشآموزان گم شده بود، امروز میشود با یک فلاشبک فراخواند و بازبینیاش کرد. و اینجاست که نکتهها عیان میشوند و درسها آموخته.
به واقع، کلاس درس اصلی، بعد از خرداد تشکیل میشود! با این تفاوت که اینبار، بزرگترها مینشینند پای درس کوچکترها تا ببینند آنچه نادیدنیست...
دانشآموز، تا جوان نشده، بیشیلهپیله است و صاف و صادق؛ هر آنچه که به ذهنش میآید، بیآنکه ذرهای سانسورش کند، عرضه میدارد. او آیینهای شفاف است که آنچه از جامعه بر او تابیده، با امانت کامل، بازتاب میدهد. به این ترتیب میتوان آنچه در جامعه میگذرد را اینجا بدون هیچ ستر و لفافهای دید.
حالا ما به اصطلاح معلمها، نشستهایم پای درس بچهها که ببینیم چه کِشتهایم در ضمیرآباد آنها... و در همین روزهای اول، دستگیرمان شد که: «معلمها هم اشتباه میکنند». این هم از خاصیتهای مدرسهی بعد از خرداد است که اینچنین میآموزد.
امام محمدباقر(ع)»:
تو را به پنج چیز سفارش می کنم:
1) اگر مورد ستم واقع شدی، ستم مکن.
2) اگر به تو خیانت کردند، خیانت مکن.
3) اگر تکذیبت کردند، خشمگین مشو.
4) اگر مدحت کردند، شاد مشو.
5) اگر نکوهشت کردند، بیتابی مکن.
بزرگواری با نام «کریم»، برای نوشته ی پایینی (دلتنگی های زمانه ی بدون روح الله) نظر نوشته. بد ندیدم برای عرض ارادت خدمت ایشان و ارج نهادن به وقتی که برای نوشتن این نظر صرف کرده اند، کلماتی را با همین بیان ناقص و کلام نارسا، تقدیم شان کنم. امیدوارم فرصت مجددی بیابند و بخوانند. باز هم ممنون ایشان هستم که عنایت کرده اند. برای جلوگیری از تغییر مقصود، نظر ایشان را عیناً قرار میدهم:
آقا روح الله...بعضی وقتا مینازیدم بهت..خیلی تند رفتی برادر،،انگار یادت رفته نسخه های جمع شده ات...به سن و سالت بنگاه و آنگاه قلم به دست گیر و خرده فرمایش کن...اگه مردی فتنه را از نو مطالعه و تعریف کن...یه روز تو را هم به حال روزت خواهند سنجید..قلم عریان به هر کسی، نیامده بخصوص به آدم کم مطالعه ای چون تو، به یاران بگو به سید حسن بتازند،نه به آنان که بر انقلاب و اسلام امام روح الله تاخته اند.
سلام بزرگوار!
از الطاف سابق و امروزتان به خودم سپاسگزارم؛ گو اینکه هیچ فضیلتی در خود نمیبینم که قابل نازیدن باشد و این از بزرگواری بزرگان است که کوچکترها را درمییابند و تشویق میکنند.
برادر بزرگوار! تاریخ تولدم دقیقاً یادم نیست؛ شاید هنوز به دنیا نیامده باشم. ولی در شناسنامه ام نوشته اند که در 20 آذر 1358 متولد شده ام. ولی من باور ندارم این تاریخ را؛ که اگر اینگونه بود، به اندازه ی یک موجود، در چشمان شما دیده میشدم حتماً!
میدانم که وقتی من هنوز در قنداق، آب قند میخوردم، شما عزم جهاد کرده اید و خصم پلید را با زخم تن و خون دل عقب رانده اید؛ دست مریزاد. آن لحظه های جهاد، مبارک تان باشد...
اصولاً «تندروی» فقط زیبنده ی کوچک ترهاست و بس. بزرگان که نباید «تندروی» کنند! بگذارید به حساب همان «سن و سال»ام. راستی شما که احیاناً «تند» نرفته اید در این تفقد آتشین؟!
برادر بزرگوار! نمی دانم این منطقِ شما [به سن و سالت نگاه کن و آنگاه قلم به دست گیر و خرده فرمایش کن] اگر از زبان یکی از کسانی که چون شما نمی اندیشند، جاری می شد چه واکنشی داشتید؟ کم ندیده ام نوشته هایی را که اتفاقاً دوستانی کم سن و سال تر از من، با ادبیاتی آمیخته به توهین و تحقیر و بی بهره از ابتدایی ترین مستندات عقلی و تاریخی، نوشته اند و مورد تحسین آتشین و شعارگونه ی شما واقع شده اند. چرا؟ چون همان موضعی را دارند که شما دارید. چون همان هایی را مینویسند که به مذاق شما خوش میآید. غیر از این است آیا؟ این دوستان هم به زعم من حق نوشتن دارند و هیچ گاه به هیچ یک از آنها نگفته ام که: «به سن و سالت نگاه کن و بعد خرده فرمایش کن». چون می دانم که آنها باید بنویسند و بنویسند و بنویسند تا کلمات در درون شان تلنبار نشود تا محکوم به سکوت نباشند. حلقه ی دوستان من، لزوماً چون من نمی اندیشند و چون من نیز عمل نمی کنند. اما با همین سن و سال اندک، این را از شما بزرگان آموخته ام که نباید تفاوت نگاه سیاسی را _که غالباً از تنفرهای بی مبنا و عشق های بی مبناتر سرچشمه میگیرند_ دستاویزی برای جدایی و افتراق قرار داد. افتخار میکنم که هیچ گاه دوستانم را همانند شما به چوب حب و بغض های سیاسی نرانده ام.
نشان به آن نشان که فرموده اید «بعضی وقتا مینازیدم بهت»، میتوانم حدس بزنم که چه وقت هایی به من مینازیدید؛ درست در مواقعی که چیزی نوشته ام که به مذاق تان خوش آمده و احیاناً برداشتی از نوشته ام کرده اید که مطابق میل تان بوده؛ مثلاً همان «نسخه های جمع شده»ای که بدان اشاره کرده اید و من بخاطرش مورد بازخواست قرار گرفتم. شما بهتر از هر کسی می دانید که در «نسخه های جمع شده» هیچ کلمه ای را برخلاف باورم ننوشته بودم و هنوز هم بر همان باورم. اما اگر خاطر مبارک آزرده نشود، می خواهم جسارتی کرده و عرض کنم که همین تفکراتِ تنگ نظرانه ای که شما را وادار به واکنش به یک نوشته ی وبلاگی کرده، عامل همان بازخواستِ غیراصولی بود. هر دوی این واکنش ها، از یک جنس اند.
نمیخواهم شما را متهم به «انحصارطلبی» و «تک صدایی» و... کنم؛ چون قرار نیست کسانی جز مخالفین شما این برچسب ها را بپذیرند. اما این ادبیات متبخترانه و ناشی از خودبزرگ بینی، همان است که امثال من با آن مشکل دارند و اتفاقاً نقطه ی کانونی اختلاف سلیقه ی شما با ماها همین است. شما هنوز هم نمی خواهید باور کنید که کسانی جز شما هم در این مُلک زیست می کنند و دنیا فقط حلقه ی مریدان و تاییدکنندگان شما نیست.
هیچ یادم نمیرود که یکی از رفقای شفیق شما، پارسال همین روزها، وقتی متوجه شد که چون او نمی اندیشم و انتخابم کس دیگری جز مراد اوست، با تحقیر تمام، خطابم کرد و گفت: «... من تو را عقل سلیم می دانستم...» که یعنی پس از این عقل سلیم نمی دانم. چرا؟ چون انتخابم با او یکی نبود. دقت کنید لطفاً: «انتخاب»م با او یکی نبود. این فقط یک انتخاب بود و بس. رفیق شما هم روزگاری به من مینازید و میگفت: حیف توست که اینجا مانده ای! هر هفته بعد از انتشار هر نوشته ام، تشویقات جانانه اش را آنچنان نثارم می کرد که نگو. در یک کلام، مرا به اعلی علیین می برد و... ولی تنها به دلیل اینکه گزینه ی مورد نظرم با او یکی نبود، همه ی این افتخارات! را از من گرفت و به اسفل السافلین فرستاد مرا.
با خود گفتم اگر این دوستان عزیز، مقدرات امور را به دست گیرند، امثال من فرصت نفس کشیدن هم نخواهیم داشت چه برسد به نوشتن. این انذار و هشدار شدیداللحن شما نیز مزید بر علت شد که بر آن تصور، باورمندتر شوم.
برادر بزرگ و بزرگوار! گیریم که من آدم کم مطالعه ای باشم، شما که همه ی ساعات عمر خود را به مطالعه مشغولید و معلم امثال من، چرا به خود زحمت نداده اید تا مصادیق بی سوادی مرا تذکر دهید تا اصلاحش کنم؟ من منّت شما را می کشم که نکته ای به من بیاموزید.
در مورد انقلاب و اسلام امام روح الله نیز حرف ها دارم که فعلاً بماند. عجالتاً عرض می کنم که حضراتِ اتاق فکر را در لندن و پاریس دریابید که نه تنها امام روح الله، که اسلام امام روح الله را نیز به سلاخی مشغولند!

به برادری که میگفت؛دلم برای امام تنگ شده
زمانهی بیروحالله، بدزمانهای است برادر! اینکه دلت برایش تنگ شده، برایم عجیب نیست؛ که فرزندان ایران را نسبتی با آن روحِ خدایی هست حتماً.
راستی آیا خاطرهای از او نداری که دکانی بزنی و کاسبی راه بیندازی و در مقابل حقیقت، پیراهنِ عثمانش کنی؟ بگرد؛ شاید یافتی.
مگر نمیبینی که انقلابیونِ پشیمان، کرور کرور خاطره تولید میکنند تا دامن ناپاک و توهّمآلود خود را از اتهامِ شورش بر حقیقت مبرّا سازند؟ پس در این میانه، تو چرا بیکار نشستهای؟ تو هم خاطره بگو...
مثلاً بگو که یک روز با امام نشسته بودی و میگفتید و میخندیدید و پالوده میخوردید که یکهو امام، دستی بر پُشتت زد و گفت: تو در آینده، «عاقل» خواهی شد و بر پُشتههای غلطیده در خون پُشت خواهی کرد و دل و دین خواهی باخت و با دیدن تعریف و تمجید صداوسیمای بریتانیای کبیر، آب از لب و لوچهات راه خواهد افتاد.
بگو که امام گفت: تو در آینده آنچنان از قید و بندها رها خواهی شد که بخاطر یک شکست دموکراتیک! همه را به باد فحش و ناسزا خواهی گرفت و بر صورتِ جمهوری چنگ خواهی انداخت و برای زخمخوردگانِ دههی نورانی شصت! سفرهای از اوهام را مهیا خواهی ساخت تا به انتقام از انقلابیها مشغول شوند.
بگو که امام گفت: تو در سیر الیالغرب به مراتبی دست خواهی یافت که دست یانکیها را از پشت خواهی بست؛ کاتولیکتر از پاپ و رادیکالتر از برادران مجاهد خواهی شد. آن روز، آفاق و انفس رادرخواهی نورد و اتاف فکر و اندیشهات را در قلب بریتانیا و بیخ گوش کارتر و برِژینسکی برپا خواهی کرد.
بگو که امام در وصف کمالات اخلاقیات چهها گفت. مثلاً بگو که امام گفت: تو قلههای معرفت و صداقت را فتح خواهی کرد و پرچم توهّم را بر آن به اهتزاز درخواهی آورد و مردمانِ پاک و زلالِ ایرانزمین را اسیر جاهطلبی و خیالات خود خواهی کرد.
بگو... بگو برادر. این را هم بگو که امام گفت: تو که رئیس الوزرای سابق من هستی، در روزی که همه در اندیشهی روز مبادا و دیار باقی هستند، عزمِ «نقدِ امام امت» را خواهی کرد برای خوشایند مسعود و جرج و باراک و نتانیاهو. و پروندههای خاکخوردهی دورهی صدارت خود را خواهی گشود برای باجخواهی از انقلاب و مردمان. و پُز روشنفکری خواهی داد که امام هم اشتباهاتی داشت!
یاد گرفتی برادر؟
حالا شروع کن به نوشتن... اولین خاطراتت از امام را کی بخوانیم؟

