نگرانی از به انحراف کشیده شدن عزاداری ایام محرم، در چند سال گذشته، تحرکاتی را مبنی بر اصلاح این انحرافات به دنبال داشت. خیلیها دست به کار شدند و هشدار دادند و نصیحت کردند که مراقب «نحوه»ی عزاداریها باشید. از «حرکات» ناپسند در جریان عزاداریها پرهیز کنید چرا که «دشمنان دارند سوء استفاده میکنند». بخشنامهها، آییننامهها و توصیهنامههای متعددی صادر شد و جلسات پرشماری با مداحان و مدیران هیئتهای حسینی برگزار شد تا مگر جلوههای انحراف در عزاداریها اصلاح شوند. خلاصه مسئلهای به نام «چگونگی عزاداری» محل توجه واقع شد و حساسیتها نسبت به ورود برخی حرکتهای خرافی در عزاداریها بالا گرفت.
هر چند که این تحرک، ماهیتاً «تدافعی» بود و تحت تاثیر تبلیغات تخریبی رسانههای ضداسلام شکل گرفت اما همین هم غنیمت بود. چرا که برای رسیدن به این نقطه هم سالها به انتظار نشسته بودیم و مدتها طول کشید که بپذیریم اصولاً در عزاداریهای ما خرافه و انحراف راه یافته است!
با این همه که تمام همتمان را برای زدودن زنگار خرافه و تحریف از صورت عزاداریها معطوف کردیم، توفیق شایانی در این حوزه نیافتیم و تا ما به خود بجنبیم محملهای جدیدی برای شیوع انحراف ایجاد شد. یعنی خرافههای مدرن رایج شد در حالی که ما هنوز در قید خرافات قدیمی بودیم.
تازه این اول کار بود که ما در اصلاحش ماندهایم. این مرحله، بیشتر ناظر بر اصلاح «شکل»، «صورت» و «ظاهر» قضیه بود که در واقع نسبت به عظمت عاشورای حسینی، امری فرعی محسوب میشود. اصل ماجرا در جای دیگری است که ما هنوز به الفبایش هم نرسیدهایم.
از جمله خرافههای جدید در بیان حماسهی عاشورا، تلاش برای ارائهی شخصیتی امروزی و «مدرن» از سیدالشهداء(ع) است. به نمونههای زیر توجه فرمایید:
يكي از وعاظ برجسته و شناخته شده، در يكي از مجالس رسمي، از ضرورت خرافهزدايي در مراسم عزاداري سخن ميگفت! و به شدت به كساني كه داستانهاي غيرمستند از حوادث عاشورا نقل ميكنند معترض بود. خلاصه حسابی گرد و خاک راه انداخته بود که چرا باید داستان های جعلی در مورد عاشورا نقل کرد... ايشان همینطور داشت نصیحت می کرد تا رسید به قسمت روضه ی سخنرانی اش. در مقدمه ی روضه نیز گفت: يكي از درس های بزرگ سیدالشهداء(ع) درس «درس مبارزه با تبعيض نژادي» است و غربی ها بدانند که مولای ما پیش از آنها به این مسئله توجه داشته است. سپس براي اثبات اين موضوع، به جرياني در روز عاشورا اشاره نمود تا سيرهی عملي حسين(ع) را در برخورد با «آپارتايد» نشان دهد:
«امام حسين(ع) ميان فرزندش علياكبر و غلام سياه خود تفاوتي نميگذاشت. در صحنهی جنگ عاشورا، كه علي اكبر بر زمين افتاده بود، اباعبدالله(ع) بر بالين فرزندش حاضر شده و سر فرزندش را بر زانوي خويش نهاد و صورتش را بوسيد... غلام سياه امام حسین(ع)، كه اتفاقاً از سربازان حسيني و در حال شهادت بود، این صحنه را دید و در دلش آرزو كرد که ای کاش امام حسين(ع) بر بالین او نیز حاضر شده و با او نيز چنين برخوردي نمايد. در همين حال اباعبدالله(ع) را بر بالاي سر خود حاضر ديد... حسين(ع) سر غلام سياه را بر زانوی مبارک نهاده و دست به آسمان گشود و از خداوند خواست تا او را «روسفيد» گرداند و در اين هنگام چهرهی غلام سياه، نوراني شده و سفيدپوست گردید و اینگونه به ديدار پروردگار شتافت.»
اين واعظ توانا، با نقل اين داستان در پي آن بود تا سيرهی امام حسين(ع) و اسلام را در برخورد با مسئلهی تبعيض نژادي برجسته کند ولي با همين كار، به روشني نشان داد كه سياهپوست بودن، چيز خوبي نيست و بهتر است آدمي سفيدپوست باشد. حتي خداوند نيز بندگان سفيدپوستش را بيشتر دوست دارد. يعني اگر ميخواهيد پيش خدا برويد يادتان باشد که قبلاً سفيدپوست بشويد. روشن است که جهاد در رکاب امام زمانه، به خودی خود روسفیدیست و این «روسفیدی» با «پوستسفیدی» فرق دارد.
در مجلس دیگری، یکی از چهرههای علمی و دانشگاهی، از نسبت «دموکراسی» و «نهضت عاشورا» سخن میگفت. او نامهنگاری مردم کوفه به امام حسین(ع) و پذیرفتن این دعوت عمومی توسط امام حسین(ع) را نشانهی حضور «دموکراسی» در قضیهی عاشورا تفسیر کرده و میکوشید تا امام را پیشتاز دموکراسی نشان دهد!
این قبیل تفاسیر و تعابیر، بیش از هر چیز، نشان از انفعال ما دارد. ما چرا تلاش میکنیم تا اثبات کنیم که تشیع با آموزههای مدرن و امروزی همخوان است؟ اصولاً آیا این برای امام حسین(ع) فضیلتی محسوب میشود که او را چهرهای «دموکرات» معرفی کنیم؟
تحریف مدرن که میگوییم همین است و انصافاً انحراف در چگونگی عزاداری، در برابر این نوع انحرافات، فاجعه بار نیست. فاجعه این است که ار مکتب عاشورا تفسیر مدرن ارائه کنیم.
محمد(ص) رسول شد؛ بـه ميـان مـردمان عصر جاهليـت آمـد؛ بـه آنهـا گفـت: «پــرسـتــش، مـخـصـوص خـداي يكتاست و بس.» آنها را از كرنش در برابر دست ساختههاي خود بر حذر داشت.
خداوندانِ ثروت و قدرت، نان جهالتِ مردمان را ميخوردند. براي آنهـا مهـم نبـود كـه كدام «خدا» پرستش شود. آنها، مُشتي جاهل ميخواستند كه عرق جبينِ خود را به پاي «لات» و «هُبل» بريزند.
در آغاز، محمد(ص) را جدي نگرفتند؛ از اين رو كه تمام رسالت او را در پرستش خداي يكتا تصور ميكردند. چندي كه گذشت، اما ورق برگشت. مطالبات پروردگار محمد(ص) از بندگانش، بيش از آن پيام نخستين بود...
خداي يكتا، انگشت نهاده بود بر رگِ حيـات خداوندان ثروت و قدرت. تكاليف خداي محمد(ص)، زر و زورِ شيوخ عرب را نشانه رفتهبود. پس مسافشان با محمد(ص) جـدي شد. قصد جانش كردند و چون به مقصود نرسيدند، به هجرتش از مكه، دل خوش داشتند. رسول(ص)، مهاجرِ مدينه شد و حالا مدينة النبي، مجمع بيچارگان و زيردست و پاماندگان و بردگان بود. «مستضعفين» عصر جاهليت، بر گرد رسول(ص) حلقه زده بودند. اميدشان به خداي محمد(ص) بود تا مگر از بندِ بندگي خداوندان زر و زور رهايشان سازد.
خيزش مستضعفين، مكه را به تسخيرشان درآورد. شيوخ مكه، گريزي جز «تسليم» نـداشتند. پس، «اسلام» آوردند در حاليكه «ايمان» در دلهايشان راه نيافت.
«ابـوسفيانِ اسلام آورده»، جانش را از محمد(ص) باز گرفت، در حالي كه حَقد و كينهي محمد(ص) در دلش لانه كرده بود. او نميتوانست تمام شوكت استكبارياش را به يكباره ببازد؛ اسلام آورد تا سلسلهي خداوندانِ ثروت و قدرت را در دل اسلامِ محمد(ص) بنياد نهد. ابوسفيان، رَداي اسلام بر تن كرد تا زنده بماند و مرامش را نيز زنده بدارد.
او، رسم جاهلي را رنگ اسلام زد و به انتظار نشست تا روزي، دوباره بر صدر مردمان عرب بنشيند...
محمد(ص)، كه مناسبات جاهلي را درهم ريخته و طرحي نو درانداخته بود، از سرنوشت اهل اسلام بيم داشت. او با چشم دل ميديد كه ابوسفيان، هر آن در انديشهي به زير كشيدن مستضعفين است. اما چه ميتوانست كرد؛ جز اينكه هشدار دهد و انذار نمايد... هشدار و انذارهايي كه كارگر نيفتاد.
ديري نگذشت كه آرزوي ابوسفيان تحقق يـافـت و اخلافش بر جايگاه رسول(ص) نشستند؛ خليفهي پيغامبر شدند؛ فتوا دادند؛ به نقل از رسول(ص) حديث روايت كردند...
***
و امروز در سال ۶۱ هجري، تنها پنجاه سال از كوچ محمد(ص) ميگذرد. يزيدِ ابوسفيان، بر مسند خلافت نبي تكيه زده و حكم ميراند. اسلام آورندگان، به خلافتِ چون يزيدي، سر و تن سپردهاند. در استحالهي جماعت سال۶۱ هـجـري هـمـيـن بـس كـه تشخيص تفاوت پيامبر(ص) با يزيد، براي آنها امري محال شده بود.
مناسبات جاهلي دوباره سر برآوردهاند؛ اين بار، اما خبري از «لات» و «هُبل» و «عزّي» نيست. نام محمد بر منارهها بلند است و همگان سجده بر پيشگاه خداي محمد(ص) ميكنند.
مستضعفين به زير كشيده شده و شيوخ ثروت و قدرت، ديگر بار به شوكتِ پيشين دست يافتهاند؛ درهم و دينار ميدهند و دينِ جماعتِ مُسلم را ميخرند.
زر و سيم ميدهند و فتواي قتل حسين(ع) را از شيخِ زمان ميگيرند...
***
حسين(ع)، به همان دليلي شهيد شد كه پدرش علي(ع)؛ كه برادرش حسن(ع).
فرزندان حـسـيـن(ع) نـيـز چـنـان سـرنـوشـتـي يـافـتـنـد. محمد(ص)كه براي پايان دادن به جهالتِ مردمان و رهانیدنشان از بندِ خداوندان ثروت و قدرت، خون دل خورده بود، اكنون نظارهگرِ اقتدار جاهليت در لباس اسلام بود. و حسيـن(ع) كشتهي جهـالـتِ مردمان از يك سو و اقتـدارجـوييِ شيوخ زر و زور شد. عاشورا، یعنی جهاد تمام عیار مستضعفین با مستکبرین. و آیا ما عاشورایی هستیم؟
«مهجوریت قرآن» حرف جدیدی نیست. قرنهاست که مسلمانان، با قرآنِ خود چنین معاملهای کردهاند و قرنهاست که دارند چوب این بیاعتنایی را میخورند. و به این بیاعتنایی هم عادت کردهاند. شما نگاه نکنید به اینکه در فلان مناسبت، قاری مصری میآورند و قرائت میکند و هزاران نفر به وجد میآیند و برایش «الله الله» میگویند. با این کارها که قرآنی نمیشویم. جامعهی شیعی ما نسبت به حقیقت قرآن «کرخت» و «بیاحساس» است. تکانهای شدیدی که کتاب خدا میدهد، تاثیری در احوال ما ندارد. این همان قرآنی است که خداوند در عظمتش میفرماید: «اگراین قرآن را بر کوهی فرو میفرستادیم، یقیناً آن [کوه] را ازبیم خدا فروتن [و] از هم پاشیده میدیدی. و این مثلها را برای مردم میزنیم باشد که آنان بیندیشند.» (1)
از این حرفهای دردآلود، فراوان میتوان زد. اما چه سود...
*
عدهای انسان حقیر، دور هم جمع میشوند و برای غلبه بر احساسِ بیهویتیِ ناشی از «مدرنشدگی» تصمیم بر آتش زدن قرآن میگیرند تا دیده شوند. عدهای انسان حقیرِ دیگر نیز برای انحراف اذهان ملتها از تبعاتِ «دروغ بزرگ یازده سپتامبر» برای آنها کف میزنند و با رسانههای ابلیسی خود، این آدمهای حقیر را بزرگ میکنند. آنها برای سرپوش گذاشتن بر جنایتهای وحشتناک خود در خاورمیانه، به برگزاری چنین خیمهشببازیهای مضحکی نیاز دارند.
*
بزرگان جهان اسلام، این جریان را به مثابهی یک جنایت، محکوم کرده و خواهان خروش انقلابی امت اسلامی برای خاموش کردن «فتنهی صهیونیستیِ قرآنسوزی» میشوند.
«شهر مسلمانان» اما همچنان در خواب است. انگار نه انگار که سندِ هویت آنها را به آتش کشیدهاند. گویا نمیخواهند سنتشکنی کرده و لااقل بر «مهجوریتِ صورت قرآن» پایان دهند.
گوشهایت را که تیز کنی، نمیتوانی در اتوبوس و تاکسی و نانوایی، حرفی از این جنایت بشنوی. با اینکه شبکههای سراسری، تلاش دارند تا ابعاد پیدا و پنهان این اقدام را تبیین کنند، اما هنوز «جریان عمومی معترض» شکل نگرفته... براستی چرا؟
*
دوشنبه شب، طبق معمول، شبِ نود بود و باز هم عادلخان با دست پر آمده بود تا نگذارد مسلمانانِ فوتبالزده، نسبت به آیین غفلت، بیاحساس شوند. البته به او هم گفته بودند که قرآنسوزی را محکوم کند. و او با لحن خاص خود و به گونهای که کسی چیزی متوجه نشود و کاملاً معلوم باشد که این محکوم کردن را به دستور رٶسای سیما انجام میدهد و ربطی به برنامهاش ندارد، قرآنسوزی را محکوم کرد!
در همان شب، شبکهی سهند هم برنامه داشت. موضوعش هم «رانندگی» بود! از یک رانندهی محترم و زحمتکش دعوت شده بود تا در مورد آیین رانندگی حرف بزند. البته در این برنامه هم، قرآنسوزی محکوم شد. مجری محترم، در حالیکه لحنش را حزنآلود میکرد، چهرهاش را نیز به نشانهی اندوه، درهم برد و همزمان با موزیک غصهناک، جسارت به قرآن را محکوم کرد و سپس چهره و لحنش را به حالت اول برگرداند و شادان و خندان توجه ما را به ادامهی برنامه جلب کرد...
*
اگر چه آبروریزی غرب مدرن، رسواتر از آن است که نیازی به اثبات داشته باشد، اما باید فکری به حال خودِ مسلمانمان کنیم. تداوم مهجوریت قرآن، قطعاً تنبیه خداوند را بدنبال دارد. و چه تنبیهی بدتر از این که مسلمانان، هیچگاه روی آرامش نبینند.
چه اتفاقی عذابآورتر از این که وقتی در جامعهی اسلامی، سخن از «زندگی قرآنی» به میان میآید، موجبات مزاح باشد!
پی نوشت:
1. سوره حشر آیه 21
اما در عین حال، همین جامعهی ایرانی، سالهاست که از وجود برخی آفتهای اجتماعی و اخلاقی رنج میبرد و علیالظاهر نشانهای برای دفع این آفتها ظهور نمیکند. به قول مشهور، «هر سال دریغ از پارسال».
اینجاست که تناقض بزرگ سربرمیآورد؛ از یک سو مردمانی داریم دینباور که از دین گریزان نیستند و از سوی دیگر، آفتهای اخلاقی، اجتماعی و فرهنگی، گریبان جامعه را گرفته است. همه از هم میپرسند: چرا با اینکه شبهای احیاء، جای سوزن انداختن در مساجد نیست، فردایش مثل فرداهای دیگر است؟!
نه اینکه هیچ اتفاق مثبتی از رهگذر این مناسک دینی نمیافتد، بلکه مسئله این است که تمام عبادات در اسلام، اموری تکلیفآور هستند و یک مسلمان نمیتواند با توسل به «صورت دین»، خود را از تکالیف دیگر برهاند. مسلمان، هم نسبت به خود و هم نسبت به جامعهاش مسئول است.
مسلمان نمیتواند بخشی از دین را بپذیرد و بخشهای دیگر را به کناری نهد. این عبارات، مفهوم «دینِ حداکثری» را میرسانند. «دین حداکثری» ناظر بر حضور حداکثری دین در زندگی فردی و اجتماعی مسلمان است...
*
در یک قرن اخیر، تلاشهای زیادی از سوی جریان روشنفکریِ غربباور صورت گرفته تا حضور دین را در جامعه، محدود و محصور کرده و تاثیرگذاریاش را به حداقل برساند. این را «عرفیسازی دین» میگویند که مسامحتاً معادل «سکولاریزه کردن» بکار میرود.
ایدهی «دینِ حداقلی» از الزامات «سکولار شدن» است و سکولار شدن از اصول دینِ تجدد. ایمان به «دین حداقلی» واکنشی بود به حضور پررنگ کلیسای مسیحی در زندگی مسیحیان قرون وسطی. از آن پس، مسیحیت به کلیسا کوچ کرد تا هر هفته یک روز، میزبان پیروانش باشد...
عصارهی باور به «دین حداقلی» این میشود که مردم به «صورت دین» پایبندند و از دین برای تضرع و «بهشتخواهی» بهره میگیرند، اما مسئولیتهای اجتماعیِ ناشی از آن را پس میزنند.
«دین حداقلی» در اندیشهی آبادانی آخرت است و کاری به عمران دنیای متدینین ندارد.
«دین حداقلی» در بهترین حالت، واکنشهای یک مسلمان است به احساسات فطریاش.
شبهای احیاء در دین حداقلی، چندان طولانی نیست و بعد از برآمدن آفتاب، تمام میشود! از این روست که فردای شب احیاء، با فرداهای قبل از آن یکیست...
جالب اینکه نهادهای منتسب به حکومت دینی هم، با سادهانگاری محض، به مبلغین «دین حداقلی» تبدیل شدهاند. آیا تناقضی بزرگتر از این را سراغ دارید؟!
«هرکس به صفحهی شطرنج نگاه کند، مثل این است که به... مادرش نگاه میکند»! این را جناب خطیب توانا و واعظ شهیر شهر میگوید؛ او این سخن را با عریانی تمام و بدون اینکه کلمهای را سانسور کند، موکداً خطاب به نوجوانان حاضر تکرار میکند. اینجا البته مجلس درس و بحث فقهی و... نیست؛ یادوارهی شهدای یکی از محلات تبریز است. جناب واعظ نیز از باب امر به معروف و نهی از منکر، فرصت را غنیمت شمرده و به زعم خود، حاضرین را از گناهان بزرگ، انذار میدهد!
دهانها از تعجب باز است. از چشمهای تعجب زدهی حاضرین میشود تناقضات انبوه ذهنیشان را دریافت. آنها لابد به این میاندیشند که اگر نگاه کردن به صفحهی شطرنج، چنین قبیح و زشت و موجب معصیت است، پس «فدراسیون شطرنج جمهوری اسلامی ایران» دیگر چه صیغهای است؟! یا این همه تبلیغ رسمی که در رسانههای جمهوری اسلامی، برای مسابقات شطرنج صورت میگیرد، چگونه مباح شمرده میشود؟! قهرمانان شناخته شدهی شطرنج کشور، که از دست مقامات بلندپایهی جمهوری اسلامی مفتخر به دریافت تقدیرنامه و هدیه میشوند، واقعیت ندارد؟
حجم تضادهای شکل گرفته در آن جلسه [یادواره شهدا] به اینجا ختم نشده و خطیب مشهور! که به شدت ادعای ولایتمداری دارد و معمولاً چفیهای را به نشانهی تبعیت از رهبری بر دوش میافکند، در ادامهی انذارهای خود، از موسیقی نیز گفت، و در یک چشم برهم زدنی، حکم به حرمت مطلق هر نوع موسیقی صادر نمود.
او با استناد به حدیثی که از معصوم(ع) کشف کرده، یکی از نشانههای آخرالزمان را به نقل از آن معصوم، ابداع وسیلهای به نام «قیتار» [که امروزه «گیتار» نامیده میشود] معرفی کرد. حتی این بشارت بزرگ را هم داد که بزودی کتابی را در اثبات حرمت موسیقی، با استفاده از «چهل حدیث» منتشر خواهد کرد! حاضرین، که لااقل از دیدگاههای رهبر انقلاب در مورد موسیقی مطلع هستند، با حیرت به هم مینگرند؛ آخر چگونه ممکن است امری تا به این اندازه حرام باشد و در کشوری اسلامی، فقط این جناب به حرمتش تاکید داشته باشد؟! چند سال پیش نیز این واعظ شهیر، با سر هم کردن چند حدیث، تلاش کرده بود تا موسیقی را حرام مطلق معرفی کند.
هر چند که افاضات مندرآوردی او، هیچگاه مورد استقبال واقع نمیشود ولی لااقل در میان جوانان سادهدل و پاکطینت، هستند کسانی که به نشانهی پایبندی به اسلامِ اصیل، دنبالش راه میافتند و مریدش میشوند. سربرآوردن جریاناتِ انحرافی در جامعهی اسلامی ـ که در تضاد آشکار با تصریحات مکرر رهبر انقلاب قرار دارند ـ از همین چشمهها آب میخورَد. آسیبی که از جانب چنین تفکراتِ انحرافی بر پیکرهی اسلام وارد میشود، چگونه قابل جبران است؟ او و امثال او با کدام مجوز، در شهر راه میافتند و کوس انالحق سر میدهند؟ آیا همه میتوانند چنین کرد؟
آن جناب، با تاکیدات خاصی، خود را مرید ولایت معرفی میکند ولی یکبار هم به روی مبارک نیاورده که مرادش، بارها و بارها با اهل هنر و حتی موسیقیدانان برجسته کشور دیدار کرده و حتی نظرات فنی در مورد کارشان ارائه کرده است. قطعاً او نخواسته که چنین اخباری را بشنود؛ چرا که اگر بشنود، دیگر دکانی برای کاسبی نخواهد داشت.
او بارها و بارها، حدیث ثقلین را برای جماعت خوانده ولی گویا خود چیزی درنیافته؛ شاید از این رو باشد که دوپایش در یک کفش کرده که برای صدور حکم در باب مسائل دینی، فقط و فقط باید به حدیث رجوع کرد! ما در تاریخ خواندهایم که اینان را «اخباریون» می نامند...
«سرمایه داری +17 رکعت» را شنیده اید لابد؛ عبارتی گویا و گَزنده که نشان از التقاط ِ شدید در مبانی اسلامی دارد. البته اگر سرمایه داری را یک شعار من درآوردی برای تخریب حریف یا همان «ثروتمند بودن» تصور نکنیم، آنگاه درخواهیم یافت که با چه موضوع دردآوری روبروییم. اسلام که آمد، سرمایه داران را به زحمت انداخت.
روح اسلامِ محمد(ص) با سرمایه داری در تضاد آشکار بود. پس محمد(ص) به جهاد برخاست و سرمایه دارانِ جاهل را به تسلیم واداشت. شمشیر اسلام را که بیخ گلوی خود دیدند، شهادتین را بر زبان جاری ساخته و پیشانی بر زمین ساییدند به نشانه ی «اسلام»؛ نماز خواندند تا در امان باشند. مُسلم شدند اما روحِ سرمایه داری بر جانشان حاکم بود. لعاب اسلام به این روح زدند تا حذف نشوند و نشدند...
... سرمایه داری زنده ماند. آن هم در دلِ جامعه ی اسلام آورده. سرمایه داران، هیچگاه عَلمِ مخالفت با مناسک اسلام را برنیافراشتند؛ بل، بیش از دیگران بدانها همت گماردند. حاجی شدند، نماز خواندند، ولیمه دادند، روضه خواندند، ریش گذاشتند، انگشتری بر دست کردند و دگمه را تا آخر بستند و... با این همه، اما سرمایه دار ماندند. همین ها، مرامِ «سرمایه داری+17 رکعت» را بنیاد نهادند، که پیروانش کم نیستند. 17 رکعت که هیچ؛ نوافل را هم بجا آوردند اما نخواستند به دینِ محمد(ص) درآیند! عجیب است؛ نه؟
**
می خواستم از «جاهلیت+17رکعت» بنویسم که نشد. می شود نوشت؟
**
پیشنهاد می کنم این نوشته را هم بخوانید: «از این ثروتمندان متنفریم»
محمد(ص) رسول شد؛ بـه ميـان مـردمان عصر جاهليـت آمـد؛ بـه آنهـا گفـت: «پــرسـتــش، مـخـصـوص خـداي يكتاست و بس.» آنها را از كرنش در برابر دست ساختههاي خود بر حذر داشت.
خداوندانِ ثروت و قدرت، نان جهالتِ مردمان را ميخوردند. براي آنهـا مهـم نبـود كـه كدام «خدا» پرستش شود. آنها، مُشتي جاهل ميخواستند كه عرق جبينِ خود را به پاي «لات» و «هُبل» بريزند.
در آغاز، محمد(ص) را جدي نگرفتند؛ از اين رو كه تمام رسالت او را در پرستش خداي يكتا تصور ميكردند. چندي كه گذشت، اما ورق برگشت. مطالبات پروردگار محمد(ص) از بندگانش، بيش از آن پيام نخستين بود...
خداي يكتا، انگشت نهاده بود بر رگِ حيـات خداوندان ثروت و قدرت. تكاليف خداي محمد(ص)، زر و زورِ شيوخ عرب را نشانه رفتهبود. پس مسافشان با محمد(ص) جـدي شد. قصد جانش كردند و چون به مقصود نرسيدند، به هجرتش از مكه، دل خوش داشتند. رسول(ص)، مهاجرِ مدينه شد و حالا مدينة النبي، مجمع بيچارگان و زيردست و پاماندگان و بردگان بود. «مستضعفين» عصر جاهليت، بر گرد رسول(ص) حلقه زده بودند. اميدشان به خداي محمد(ص) بود تا مگر از بندِ بندگي خداوندان زر و زور رهايشان سازد.
خيزش مستضعفين، مكه را به تسخيرشان در آورد. شيوخ مكه، گريزي جز «تسليم» نـداشتند. پس، «اسلام» آوردند د رحاليكه «ايمان» در دلهايشان راه نيافت.
«ابـوسفيانِ اسلام آورده»، جانش را از محمد(ص) باز گرفت، در حالي كه حَقد و كينهي محمد(ص) در دلش لانه كرده بود. او نميتوانست تمام شوكت استكبارياش را به يكباره ببازد؛ اسلام آورد تا سلسلهي خداوندانِ ثروت و قدرت را در دل اسلامِ محمد(ص) بنياد نهد. ابوسفيان، رَداي اسلام بر تن كرد تا زنده بماند و مرامش را نيز زنده بدارد.
او، رسم جاهلي را رنگ اسلام زد و به انتظار نشست تا روزي، دوباره بر صدر مردمان عرب بنشيند...
محمد(ص)، كه مناسبات جاهلي را درهم ريخته و طرحي نو در انداختهبود، از سرنوشت اهل اسلام بيم داشت. او با چشم دل ميديد كه ابوسفيان، هر آن در انديشهي به زير كشيدن مستضعفين است. اما چه ميتوانست كرد؛ جز اينكه هشدار دهد و انذار نمايد... هشدار و انذارهايي كه كارگر نيفتاد.
ديري نگذشت كه آرزوي ابوسفيان تحقق يـافـت و اخلافش بر جايگاه رسول(ص) نشستند؛خليفهي پيغامبر شدند؛ فتوا دادند؛ به نقل از رسول(ص) حديث روايت كردند...
***
و امروز در سال ۶۱ هجري، تنها پنجاه سال از كوچ محمد(ص) ميگذرد. يزيدِ ابوسفيان، بر مسند خلافت نبي تكيه زده و حكم ميراند. اسلام آورندگان، به خلافتِ چون يزيدي، سر و تن سپردهاند. در استحالهيجماعت سال۶۱ هـجـري هـمـيـن بـس كـه تشخيص تفاوت پيامبر(ص) با يزيد، براي آنها امري محال شده بود.
مناسبات جاهلي دوباره سر برآوردهاند؛ اين بار، اما خبري از «لات» و «هُبل» و «عزّي» نيست. نام محمد بر منارهها بلند است و همگان سجده بر پيشگاه خداي محمد(ص) ميكنند.
مستضعفين به زير كشيده شده و شيوخ ثروت و قدرت، ديگر بار به شوكتِ پيشين دست يافتهاند؛ درهم و دينار ميدهند و دينِ جماعتِ مُسلم را ميخرند.
زر و سيم ميدهند و فتواي قتل حسين(ع) را از شيخِ زمان ميگيرند...
***
حسين(ع)، به همان دليلي شهيد شد كه پدرش علي(ع)؛ كه برادرش حسن(ع).
فرزندان حـسـيـن(ع) نـيـز چـنـان سـرنـوشـتـي يـافـتـنـد. محمد(ص)كه براي پايان دادن به جهالتِ مردمان و رهانیدنشان از بندِ خداوندان ثروت و قدرت، خون دل خورده بود، اكنون نظارهگرِ اقتدار جاهليت در لباس اسلام بود. و حسيـن(ع) كشتهي جهـالـتِ مردمان از يك سو و اقتـدارجـوييِ شيوخ زر و زور شد.
هر آنچه «تکرار» شود، خاصیت اصیل خود را از دست می دهد؛ از چشم ها می افتد؛ مبتذل می شود؛ قدرت تاثیرش را می بازد.
لازم نیست اقتصادخوانده باشیم تا قانون عرضه و تقاضا را بدانیم؛ عَرضه ی بیشتر، تقاضای کمتر و افت «قیمت» را به دنبال دارد و بر عکس.
همین تلویزیون خودمان، که ید طولایی در قباحت زدایی از تکیه کلام های ناپسند دارد، ابزارش چه بوده؟ «تکرار» و باز هم تکرار. آنقدر بعضی کلمات و جملات را گفتند و گفتند تا آنها را تبدیل به بخشی از فرهنگ عامیانه کردند. مثلاً همین جمله ی «حالشو می گیرم»، به واسطه ی هنرمندی طنازان تلویزیون، حتی تبدیل به تکیه کلام اهالی فرهنگ هم شد؛ بی آنکه کسی در معنای حقیقی اش دقیق شود.
روش های زندگی اشرافی و مسرفانه، فقط و فقط با «تکرار» در رسانه ها تبدیل به «حق مسلّم» بعضی شهروندان شدند؛ به گونه ای که امروز باید جمعیت کثیری کار کنند و عرق بریزند و بسوزند، تا جمعیتی قلیل از این «حق مسلّم» بهره مند شوند.
فنّ تکرار، فقط در قباحت زدایی از زشتی ها و پلشتی ها کاربرد ندارد. با این فنّ، می توان زیبایی ها را هم به تعطیلی کشاند و خوبی ها را تبدیل به خاکستر کرد؛ و ما در این عرصه نیز سابقه ی درخشانی داریم!
لطفاً نظاره ای به اطراف خود داشته باشید؛ چه می بینید؟ آیا جز «تبلیغ» زیبایی و نیکی و خوبی؟ همه ی در و دیوار شهر و بالا و پایین کوی و برزن، مزیّن و منقّش! به زیبایی هاست. اینطور نیست؟ ولی آیا کسی می تواند ادعا کند که نیکی، سکه ی رایج شهرماست؟ چه رمزی در این ماجراست؟ از یک سو، با «بمباران» تبلیغ نیکی مواجهیم و از دیگر سو، با قحطی آن.
متولیان تزریق مکارم اخلاق به رگ جامعه، تمام سرمایه و همّ خود را بر تولید و عَرضه ی انبوهِ خوبی ها نهاده اند و گمان شان نیز چنین است که بدین وسیله دارند به تکلیف الهی خود عمل می کنند. از بام تا شام، چشم و گوش مان با مجموعه ای از الفاظِ زیبای تکراری روبروست. سیما و صدای ملی هم در خدمت این تکرار است. از هر فرصتی برای افزودن بر دفعات این تکرار بهره می جویند؛ هر چه بیشتر، بهتر.
آیا دقت کرده ایم که در اثر این تکرارهای بی حساب و کتاب، چه «حقیقت»هایی تبدیل به «کلیشه»های بی ارج و قیمت شده اند؟ حقیقت هایی که هیچ تردیدی در راستی آنها نیست ولی به واسطه ی استعمال مکرر، از جایگاه اصیل خود تنزل یافته و بی اثر شده اند و دیگر کسی باور نمی کند که اینها «حقیقت»اند. حالا دیگر زورمان به این نمی رسد که به نسل نو بقبولانیم که «هر آنچه کلیشه شد، لزوماً به این معنی نیست که وجود ندارد»؛ نمی توانیم، آنها هم نمی پذیرند. ذائقه شان، همه ی کلیشه ها را پس می زند. حتی اگر آن کلیشه، حقیقی ترین پدیده باشد.
خواص نیز دست از کلیشه سازی برنمی دارند. هر کس در گوشه ای از سرزمین، بساطی پهن کرده و به زعم خود به ترویج حقیقت مشغول است.
مقدسات دینی را بنگرید. می بینید چگونه از تاثیر عمیق شان کاسته شده؟ دلیلش چیست؟ آیا جز تکرارزدگیِ بی قواره؟ بله؛ حرفی در این نیست که باید شعائر دینی را ترویج و تبلیغ کرد. ولی وقتی هر کس _با هر قد و قواره ای _ وارد میدان شده و تعدادی لفظ مقدس را بر زبان آویزان می کند، چرا نباید شاهد باقی ماندن مجسمه هایی از مقدسات باشیم؟ مجسمه هایی که زینت میادین شهرهاست.
آموزه های عمیق دینی، وقتی به تکرار مبتلا شدند، هیچ توفیری با نسخه های عرفانی مدرن نخواهند داشت.
حسینیه رقیب مسجد
+
رقابت می کنیم مثل فوتبال!
+
بی خیال همه چیز
+
«شاه، سلطان، ارباب» به جاي امام
نگرانی از به انحراف کشیده شدن عزاداری ایام محرم، همه را دست به کار کرده است. همه دارند نصیحت می کنند و هشدار می دهند که مراقب «نحوه»ی عزاداری ها باشید. «شکل» عزاداری ها نباید باعث «وهن» اهل بیت باشد؛ از «حرکات» ناپسند، در جریان عزاداری ها پرهیز کنید. «دشمنان» دارند «سوء استفاده» می کنند؛ «صحنه»های زشت در عزاداری ها، سوژه ی رسانه های مخالف اسلام می شود.
حسین را به جنگ حسین(ع) آورده اند
می خواهند حسین(ع) را بر زمین بزنند. اما زورشان نمی رسد. پس دست به دامن دوستداران حسین می شوند. چنان هنرمندانه عمل می کنند که هیچ کس نمی تواند تردیدی در اصالتش کند. می تراشند و می سازند و به نام حسین به خورد جماعت می دهند. نشانی اشتباه به مردم می دهند تا هم حسین را تبلیغ کنند و هم آنها را به دور خودشان چرخانده و آخر سر هم سر از ناکجاباد درآورند. از همین روست که امروز شاهد دهها حسین هستیم. هر کس برای خود مجموعه ای از بافته های بی بنیان ترتیب داده و به جمع حسینیان پیوسته است. به تعداد هر عاشق، حسین داریم. و با حسرت بدنبال یافتن اویی هستیم که در سال 61 هجری جان بر کف به مصاف خط انحراف رفت و سخت بی آبرویشان ساخت.
تجسم و تصوير به جاي حقايق تاريخ ساز
ما را به ديار خيال و اوهام رهنمون ساخته اند و از وادي «حقيقت» دور. همچون کودکانِ نابالغ، ما را بازي مي دهند. راستش را بخواهيد ما را بت پرست ساخته اند! آري بت پرست. بي آنکه خود بدانيم، تمام حقايق معرفتي مان را «مجسمه» و «تصوير» کرده و پيش رويمان نهاده اند تا با آنها مشغول باشيم. مي گوييم علي بن ابيطالب، بلافاصله مردي قوي هيکل را با شمشيري وحشتناک بدست و لباسي از حرير و ابريشم بر تن نشانمان مي دهند و مي گويند همين است که مي بينيد. از حسين بن علي مي پرسيم، بلادرنگ تصوير مردي را نشان مي دهند که حسابي به خودش رسيده و البته به خاطر کاري که کرده در حال گريستن است. نشاني هر که را مي پرسيم، فقط «تصوير»ش را مي يابيم و از «آنچه کرده» و «آنچه گفته» خبري نيست. دقيقاً همان کاري که با الهام از يونان باستان در ديار فرنگ کرده و براي هرکدام از صفات انساني مجسمه اي بنا کرده و او را مي پرستند. مجسمه ي آزادي، الهه ي زيبايي، الهه ي خير، الهه ي شر، الهه ي قدرت و ...
يكي از برجستگان قوم، در يكي از مجالس رسمي، از خرافهزدايي در مراسم عزاداري سخن ميگفت و به شدت به كساني كه داستانهاي غيرمستند نقل ميكنند معترض بود. ايشان همچنين به درسهاي عاشورا و حضرت اباعبداله(ع) اشاره فرموده و يكي از موارد قابل توجه در ميان اين درسها را «درس مبارزه با تبعيض نژادي» توسط امام حسين(ع) عنوان كرد. سپس براي اثبات اين موضوع، به جرياني در روز عاشورا اشاره نمود تا سيره عملي حسين(ع) را در برخورد با «آپارتايد» نشان دهد:
«امام حسين(ع) ميان فرزندش علي اكبر و غلام سياه تفاوتي نميگذاشت. در صحنه جنگ عاشورا، كه علي اكبر بر زمين افتاده بود، اباعبداله(ع) بر بالين فرزندش حاضر شده وسرش را بر زانوي خويش نهاد و صورتش را بوسيد. اين صحنه را، غلام سياهي،كه اتفاقاً از سربازان حسيني و در حال شهادت بود، ملاحظه كرده و آرزو كرد که ای کاش امام حسين(ع) با او نيز چنين برخوردي نمايد. در همين حال اباعبداله(ع) را بر بالاي سر خود ديد... حسين(ع) سر غلام سياه را بر زانو نهاده و دست به آسمان گشود و از خداوند خواست تا او را «روسفيد» گرداند و در اين هنگام چهره غلام سياه، نوراني شده و سفيدپوست شده و به ديدار پروردگار شتافت.»
اين خطيب توانا، با نقل اين داستان در پي آن بود تا سيره امام حسين(ع) و اسلام را در برخورد با مسئله تبعيض نژادي برجسته سازد ولي با همين كار، به روشني نشان داد كه سياه پوست بودن، چيزي خوبي نيست و بهتر است آدمي سفيد پوست باشد. حتي خداوند نيز بندگان سفيدپوستش را بيشتر دوست دارد. يعني اگر ميخواهيد پيش خدا برويد يادتان باشد قبلاً سفيدپوست باشيد. بيترديد با اين وضعيت، گامهاي بلندي در راستاي «خرافهزدايي» از حماسه عاشورا برداشته خواهد شد و ما خواهيم توانست چهره غبارگرفته اسلام را عيان سازيم!
در چنین جامعه ای است که برای اعتراض به یک سخن ساده و یا یک حرکت کوچک مثلاً غیراخلاقی از جانب یک مقام مسئول در فلان سفر خارجی، «کفن پوش» می شوند ولی در برابر انحراف از اساسی ترین مبانی اسلام و انقلاب، حتی بیانیه نیز صادر نمی شود. در سایه رویکرد «ظاهرگرایانه» است که همواره برای مردم ایران، «حاشیه» مهمتر و جذاب تر از «متن» است. حاشیه دینداری، حاشیه اقتصاد، حاشیه سیاست، حاشیه ورزش و... بسیار حیاتی تر از متن آنهاست.
روحانیونی که دوست دارند کارمند باشند
پیش به سوی ماتریالیسم دینی
یک کیلو «اخلاق»، چند متر «تقوا»!
همه چیز در این جامعه «فرمولیزه» شده است. حتی «اخلاق» هم. برای اخلاق هم کتابچه در می آید و نمودار فراز و نشیب برایش رسم می شود. «خوبی» یا «بدی» به محک اعداد و ارقام سنجیده شده و «نیکی» و «پلیدی» با «کیلوگرم» وزن می شود. «تقوا» به «متر» محاسبه می شود! برای هر عملی، «برنامه سین» نوشته می شود. همانگونه که در پادگان های نظامی برای جزئی ترین حرکات و فعالیت های سربازان آموزشی تکلیف می شود. برای «خوب بودن» یا «بد بودن» زمان اختصاصی و البته محدود در نظر گرفته می شود. همانگونه که ما در محرم و رمضان سعی می کنیم خوب باشیم یا خوب بنمایانیم و باقی فرصت ها هیچ.حاشيه هايي بر آنچه قيام عاشورا مي شناسيمش
حسین را به جنگ حسین(ع) آورده اند
می خواهند حسین(ع) را بر زمین بزنند. اما زورشان نمی رسد. پس دست به دامن دوستداران حسین می شوند. چنان هنرمندانه عمل می کنند که هیچ کس نمی تواند تردیدی در اصالتش کند. می تراشند و می سازند و به نام حسین به خورد جماعت می دهند. نشانی اشتباه به مردم می دهند تا هم حسین را تبلیغ کنند و هم آنها را به دور خودشان چرخانده و آخر سر هم سر از ناکجاباد درآورند. از همین روست که امروز شاهد دهها حسین هستیم. هر کس برای خود مجموعه ای از بافته های بی بنیان ترتیب داده و به جمع حسینیان پیوسته است. به تعداد هر عاشق، حسین داریم. و با حسرت بدنبال یافتن اویی هستیم که در سال 61 هجری جان بر کف و عزیز به مصاف خط انحراف رفت و سخت بی آبرویشان ساخت.
تجسم و تصوير به جاي حقايق تاريخ ساز
ما را به ديار خيال و اوهام رهنمون ساخته اند و از وادي «حقيقت» دور. همچون کودکانِ نابالغ، ما را بازي مي دهند. راستش را بخواهيد ما را بت پرست ساخته اند! آري بت پرست. بي آنکه خود بدانيم، تمام حقايق معرفتي مان را «مجسمه» و «تصوير» کرده و پيش رويمان نهاده اند تا با آنها مشغول باشيم. مي گوييم علي بن ابيطالب، بلافاصله مردي قوي هيکل را با شمشيري وحشتناک بدست و لباسي از حرير و ابريشم بر تن نشانمان مي دهند و مي گويند همين است که مي بينيد. از حسين بن علي مي پرسيم، بلادرنگ تصوير مردي را نشان مي دهند که حسابي به خودش رسيده و البته به خاطر کاري که کرده در حال گريستن است. نشاني هر که را مي پرسيم، فقط «تصوير»ش را مي يابيم و از «آنچه کرده» و «آنچه گفته» خبري نيست. دقيقاً همان کاري که با الهام از يونان باستان در ديار فرنگ کرده و براي هرکدام از صفات انساني مجسمه اي بنا کرده و او را مي پرستند. مجسمه ي آزادي، الهه ي زيبايي، الهه ي خير، الهه ي شر، الهه ي قدرت و ...
حسينيه، رقيب مسجد
حسين مال همه است. همه حق دارند از ساحت او بهره ببرند. من دوست دارم مستقل باشم و هرگونه که دلم خواست براي «آقايم» عزاداري کنم. بنده اهل مسجد و اين حرفها نيستم. اصولاً از مسجد خوشم نمي آيد ولي چه کنم که عشق «اربابم» ديوانه کرده مرا! مملکت همه که به اين آزادي. دست به کار مي شويم و داربستي در کنار کوچه و گذرگاه جماعت برپا مي کنيم و به عشق «سرورمان» تا نيمه هاي شب فرياد و ضجه مي زنيم. بيخ گوش ما هم «مسجد امام حسين(ع)» در سکوت مطلق با خودش خلوت کرده است.
جريان بدعت آميزي که هر روز در حال گسترش است و مسئولين متفکر ما به خيال اينکه حرکت هاي مردمي در حال تقويت اند، نتيجه منطقي اش اين مي شود که «راه حسين(ع) از راه خدا جداست»! حسين(ع) کار خودش را مي کند و خدا نيز کار خود را. ولي مي بينيد که طرفداران حسين(ع) از طرفداران خدا پرشمارترند! مسجد براي «عبادت» است و جاي عابدان و حسينيه براي «شفاعت» است و جاي «عاشقان» و اين دو در يک اقليم نگنجند.
رقابت مي کنيم مثل فوتبال!
عرصه ي دينمداري را را ميدان تاخت و تاز و روکم کني کرده ايم. حسين را وسيله اي مي دانيم براي جلب مخاطب براي حضرت خودمان. حسابي کيف مي کنيم وقتي مي بينيم ابتدا و انتهاي صف مريدان ما _ و نه مريدان حسين _ ناپيداست. عقده هاي حقارت خود را در اين ايام ترميم مي کنيم. بازهم گلي به جمال حسين(ع) که به کار عده اي آمد. وعده و وعيد مي دهيم براي قاپيدن اعضاي فلان هيئت. تطميع مي کنيم فلان مداح پرآوازه را براي پيوستن به «جمع معنوي» خودمان. حتي اگر لازم شد آدم اجير مي کنيم تا گوش فلاني را بپيچانند و از ميدان بدرش کنند. هر چه باشد اينجا ميدان مسابقه است. بميرم برايت يا اباالفضل که خبري از «ايثار»ت نيست.
بي خيال همه چيز
حسين(ع) براي بسامان ساختن جامعه بشري، عصيان کرد و تکليف مردمان تمام اعصار بعد از خود را در قبال پيشامدها روشن نمود. اساساً آنکه دور و بر حسين(ع) مي پلکد، نمي تواند بي خيال همه چيز باشد. ولي چنان کرده اند که اتفاقاً همينان، بي خيال ترين و سرخورده ترين هستند. _ البته روشن است که حسين داريم تا حسين(ع)_ به آنچه در اطرافشان مي گذرد وقعي نمي نهند. از فهم آنچه در جامعه شان روي مي دهد بيزارند. چشمان خود را بر هر چه رنگ بي عدالتي دارد بسته اند. همچون دراويش، سر به لاک خود دارند و با ذکر معشوق، از خود بيخود مي شوند. مي گويند «ما را به کار جهان هيچ التفاتي نيست»! حسين براي ما کافي است! پيش روي اينان حتي اگر سر حسين(ع) را هم از تن جدا کنند، خواهند گفت که «بي خيال». «عشق حسين» کفايت مي کند!
«شاه، سلطان، ارباب» به جاي امام
تمام سمبل هاي جور، به دست خود مظلومان، زنده و جاويد مانده اند. واژه هايي که به يادگار مانده از دوران استثمار و بهره کشي و رعيت آزاري بودند، در يک حرکت هنرمندانه، آنچنان با ادبيات ديني ما عجين و همراه شده اند که ديگر کسي جرات نمي کند بگويد که «شاه و سلطان و ارباب» زيبنده حسين(ع) نيست. امروز بيش و پيش از آنکه حسين بين علي(ع) را امام بدانيم، شاه و اربابش مي شناسيم. شان امام کجا و رتبه نازل ارباب کجا؟ نگاه مي کني به دفتر تاريخ و به روشني ردپاي شاهان و سلاطين جائري را ،که منافقانه نام حسين(ع) مي بردند، مي بيني. آنها براي تطهير خود، از پاک ترين هاي روزگار بهره جستند و چنين شد که با دست و زبان خودمان، اجازه نداديم تا دل آزارترين واژه هاي تاريخ به فراموشي سپرده شوند.
نادانسته و از سر عادت و بر حسب مشهورات موجود، بر این پنداریم
که می خواهیم «جامعه مدرنِ اسلامی» بسازیم بی آنکه
نیازی به اندیشه در باب چیستی این جامعه آرمانی ببینیم.
خیال می کنیم با افزودن پسوند و پیشوند اسلامی یا مدرن
به پس و پیش واژگان، گام در مسیر «نوسازی اسلامی» نهاده ایم.
از این روست که بلافاصله پس از مواجهه با یک پدیده ذاتاً غربی،
لفظ «اسلامی» بدان می چسبانیم تا بشود «مدرن اسلامی».
ولی کجاست چشم بینا و عقل حسابی که دریابد
این دو مقوله از جنس هم نیستند که براحتی بتوان از ترکیبشان مقوله جدیدی ساخت...
حکایت سرگردانی ما ایرانیان در برزخ میان اسلام و مدرنیته تمامی ندارد و محدود و منحصر در ساحت اقتصاد نیست که اگر اینگونه بود شاید راه گریزی می یافتیم. این حیرانی، تمامی عرصه ها را در خود فرو برده و این واهمه نیز وجود دارد که شاید چندی دیگر، عرصه های انحصاری اسلام نیز به این سرگردانی مبتلا شده و مسلمین به نفع مدرنیته، در مرزهای اصیل اسلام هم عقب نشینی نمایند. سالهاست با مفهومی به نام «تجدد» _ که به غلط به مدرنیته ترجمه شده _ قرینو دمسازیم ولی هیچ از آن نمی دانیم و حتی نمی دانیم که چگونه میان او و دلبستگی های دینی مان به قضاوت بنشینیم. حتی بالاتر از آن، اساساً نمی دانیم که این دو مفهوم _ اسلام و مدرنیته _ از چه جنسی هستند و آیا در قواره هم اند که بخواهیم در کنار هم قرارشان دهیم!
نادانسته و از سر عادت و بر حسب مشهورات موجود، بر این پنداریم که می خواهیم «جامعه مدرنِ اسلامی» بسازیم بی آنکه نیازی به اندیشه در باب چیستی این جامعه آرمانی ببینیم. خیال می کنیم با افزودن پسوند و پیشوند اسلامی یا مدرن به پس و پیش واژگان، گام در مسیر «نوسازی اسلامی» نهاده ایم. از این روست که بلافاصله پس از مواجهه با یک پدیده ذاتاً غربی، لفظ «اسلامی» بدان می چسبانیم تا بشود «مدرن اسلامی». ولی کجاست چشم بینا و عقل حسابی که دریابد این دو مقوله از جنس هم نیستند که براحتی بتوان از ترکیبشان مقوله جدیدی ساخت...
«تئاتر اسلامی»، «سینمای اسلامی»، «فوتبال اسلامی»، «بانک اسلامی» و ... براستی چه کسی جرات دارد تا وزن و جنس اجزای این ترکیب ها را سنجیده و بر صحت آن تردید کند؟ می دانم که اینگونه سخن گفتن از مسلماتی نظیر آنچه ذکرشان رفت، به زعم کثیری از جماعت، فرو غلطیدن در دام تحجر پنداشته می شود، ولی آیا نمی توان یک پرسش کوچک نیز در این باب کرد؟! حرف این است که تکلیف ما _ ایرانیان مسلمان _ با این مقولات چیست؟ اگر مدعیان می گویند تکلیف روشن است، می پرسم چگونه؟ اگر روشن است پس درگیریها و چالش های ممتد و مستمر از بهرِ چیست؟ اگر می دانیم «تئاتر اسلامی» چیست، پس چرا جرات نمی کنیم مختصاتش را بیان کنیم. اگر خیلی شجاع و جسور باشیم می گوییم «تئاتر» با اسلام منافاتی ندارد ولی این که نشد راهبرد. اینکه بگوییم، اسلام با «سینما» منافاتی ندارد، به واقع حکم صادر کردن برای امر مباح است و دردی از جامعه هنری دوا نمی کند.
همه می دانند که زایشگاه این پدیده ها «غرب مدرن» بوده و ما که امروز از تئاتر، سینما، فوتبال و ... سخن می گوییم، باید بدانیم که منظورمان دقیقاً همان است که در غرب زاده شده و الا در تاریخ اسلام سراغ نداریم که مسلمانانِ قدیم، سینما داشته باشند. سخن بر سر این نیست که سینما و تئاتر خوب اند یا بد _ که امروز نیک مطلق پنداشته می شوند _ بلکه مقصود این است که نسبت اسلام با این مقولات باید روشن شود و اگر روشن است به همان روشنی بیان شود.
لابد به خاطر دارید که سینمای بعد از انقلاب چه فراز و نشیب سختی را پیموده تا به نقطه امروزی رسیده است. اگر مدیران فرهنگی جامعه ادعا می کنند که می فهمند «تئاتر اسلامی یا سینمای اسلامی» چه صیغه ای است، پس این همه برنامه نامتقارن و غیرمتوازن و متنافر در دوره های مختلف مدیریتی از کجا آمده اند؟ آیا همان فهمی که در دوره اصلاحات از سینما و تئاتر وجود داشت، امروز نیز همان وجود دارد؟ اگر اینگونه می بود، مدیر فرهنگی امروزی برای «پاکسازی» سینما و تئاتر تقلا نمی کرد. اگر مسیر مشخص است و جایگاه اسلام را در معادلات هنری می شناسند پس چه لزومی به شل کن و سفت کن های متوالی وجود دارد؟ اینکه می بینیم و یا می شنویم که فلان مدیر فرهنگی از پشت صحنه های غیراسلامی در تئاتر و سینما شکوه می کند، نشان از چه دارد؟ آیا براستی او نمی داند که برای ساخت یک فیلم و یا یک نمایش _ درخوشبینانه ترین حالت ممکن _ هیچ گریزی از رودررویی و تمرین دیالوگ توسط زن و مرد نامحرم نیست؟ چگونه می توان تئاتری ساخت که اعضایش با هم صمیمی نبوده و مدتها در کنار هم نباشند یا دختر و پسر بازیگر چهره هم را نبینند؟
عده ای در مواجهه با این پرسش ها به محصولات سینمایی حاوی مفاهیم دینی اشاره می کنند ولی آیا تمام سینما همین است؟ آیا اینکه چند بازیگر ریشو با ادبیات مودبانه مذهبی با هم برای هدفی مقدس به ایفای نقش بپردازند، نشانه سینمای اسلامی است؟ آری ممکن است در یک تئاتر یا یک فیلم سینمایی، با مضامین مذهبی و انسانهای مذهبی روبرو باشیم ولی هیچ تضمینی بر رعایت هماره دغدغه های دینی در آثار نمایشی وجود ندارد. البته این را نمی توان ایراد سینما دانست چرا که اساساً سینما برای بیان دغدغه های اسلامی! ایجاد نشده است... خود قضاوت کنید آیا جای آن ندارد که به این موضوع بیندیشیم؟
اعتراف شجاعانه به اینکه «سینما، سینما ست» و لاغیر، ما را کمک خواهد کرد تا فارغ از دغدغه های ویرانگر، کلاه خود را قاضی کرده و مدتی را به اندیشه بگذرانیم تا شاید نسبت خود، اسلام و مدرنیته را دریابیم و آنگاه آگاهانه و عالمانه با دنیای مدرن و اقتضائاتش مواجه شویم تا بفهمیم که در این معادله چه می دهیم و چه می ستانیم.
نتیجه گیری فنی این بافندگی! نیز این می شود که چون شیــر از گرگ قوی تر است و علی(ع) توانسته با شیر سخن بگوید پس افضل از یعقوب است!!! البته کم نیستند چنین مزخرفاتی که به نام ذکر فضایل معصومین ورد زبان حرافان است. با شنیدن اینچنین خزعبلاتی، عرق شرم بر پیشانی هر شیعه زاده ای نقش می بندد. حیرت از این است که چگونه است که مقدس ترین تریبون ها در اختیار چنین اشخاصی قرار می گیرد و چگونه است که با این قبیل دروغ های آشکار هیچ برخوردی صورت نمی گیرد؟ و چگونه است که مردمانی که پای اینچنین صحبتهایی می نشینند، ککشان هم نمی گزد؟
انقلاب اسلامي مبداء نوين ورود مفاهيم مذهبي و مقدس به زندگي اجتماعي مردم ايران شد. گرچه پيش از آن نيز عناصر مذهبي بخش مهمي از تعاملات مردم محسوب مي شدند. اما اين بار شكل رسمي تري به خود گرفت و به اصطلاح "مذهبي بودن" به گفتمان معمول جامعه مبدل شد. پس از اين بود كه ورود مظاهر ديني و يا منتسب به دين به عرصه اجتماع سرعت بيشتري به خود گرفت. به يكباره نمادهاي مذهبي عموميت يافته و در جاي جاي جامعه نمود يافتند. در سال هاي نخست با تاثيرپذيري از فضاي آرمانگرايي انقلابي، جهت گيري اصلي بر محور آرمانها و تغييرات محتوايي در نظام زندگي قرار گرفت ليكن از مظاهر نيز غفلت نشد. مردم انقلابي، شديداً در پي مشاهده تاثيرات نظام اسلامي در عرصه اجتماع بودند. اما ديري نپائيد كه اين تناسب به هم خورد و توجه به ظواهر و پوسته، در معادلات منتهي به ساختن جامعه، ارجحيت يافت. هر چند در اين مقطع نيز رگه هايي از ميل به عملي ساختن الگوهاي اسلامي در بطن نظام مشاهده شد...
بكارگيري افراطي مفاهيم و عناوين مقدس و منتسب به مذهب در جامعه امروز، ظاهراً نشان از اسلامي شدن نظام زندگي دارد ولي به واقع قوتش در همان سطح ظواهر است و بس.
به اطراف خود كه بنگريم انبوهي از عناوين و نمادهاي مقدس را مشاهده مي كنيم كه در تلاش براي «اسلامي نماياندن» جامعه به كار گرفته شده اند بي آنكه آن روي سكه عيان باشد. در اين سالها ذهنيتي بر متوليان و مديران جامعه حاكم شده است مبني بر اينكه هر چه بكارگيري «مقدسات» بيشتر باشد، مردم نيز به همان نسبت «مسلمان تر» شده اند. بر اين اساس است كه مي بينيم با بدسليقگي تمام، الفاظ و نمادهاي مقدس ديني را بر هر جاي مناسب و نامناسب كوفته اند. خيلي هم مسرورند از اينكه در مسير ديني كردن زندگي مردم گام هاي مهمي برداشته اند.
در همین شهر تبريز، اسامي مشهورترين بيمارستانها را بنگريد. برای مثال پندار بر اين بوده است كه اگر نام امام خميني(ره) را بر متراكم ترين بيمارستان منطقه بنهند، نام امام(ره) را پرآوازه كرده و شخصيتش را ارج نهاده اند. غافل از اينكه روزانه تلخ ترين خاطرات هزاران نفر از مردم آذربايجان و استانهاي همجوار در همين بيمارستان رقم مي خورد. یعنی تا نام امام خميني(ره) به زبان آيد، بلافاصله مرگ و يا عليل شدن عزيزان بر پرده ذهن ظاهر مي شود و اين لابد خدمت بزرگ به امام خميني(ره) است!! چند قدم بالاتر بيمارستاني به نام شهيد قاضي طباطبايي قرار دارد كه محل تردد بيماران صعب العلاج سرطاني است و چگونه مي توان از مردمي كه به جنگ سرطان مي روند و غالباً مغلوب مي شوند انتظار داشت كه نام شهيد قاضي طباطبايي را با ماندگارترين لحظات زندگي خود قرين ببينند؟! بيمارستان شهيد مدني، بيمارستان شهدا، صندوق قرض الحسنه ثامن الائمه و ... اخيراً در يكي از خيابانهاي اصلي شهر تابلويي ديدم با اين متن: «کلینیک تخصصي ترك اعتياد باب الحوائج».
ادارات و سازمانهاي دولتي هم كه پيشتاز بكارگيري مقدسات هستند و لابد پيشتاز اعمال اسلامي!
امروز كم نيستند افرادي كه گمان مي كنند هر چه بلندتر در بيخ گوش كسي فرياد بكشند، بهتر خواهد شنيد. و كم نيستند كساني كه خيال مي كنند هر چه استفاده از سمبل ها و نمادهاي مذهبي در كوي و برزن بيشتر باشد، اسلام نيز گسترش مي يابد!
افراط و بدقوارگي در موضوع مقدسات، دلزدگي مفرطي نيز پديد مي آورد كه رشحاتي از اين وضعيت را در اطراف خود نظاره گر هستيم. اي كاش اسلام را بفهميم و آنگاه خواهيم ديد كه نسيم جانبخشش چگونه در دلها خواهد وزيد.
«اي مردم، بزرگان، عبرت بگيريد از موعظهاي كه خداوند به اولياي خود در قرآن مي فرمايد. اگر شما خود را اولياي خدا ميدانيد و اگر دين داريد و مخاطب قرآن هستيد؛ پس بي تفاوت نمانيد و احساس تكليف كنيد. آيا نديدهايد كه خداوند در قرآن چندين بار به روحانيون مسيحي و يهودي به شدت، حمله فرموده و آنها را توبيخ كرده است؟! كه چرا مردان خدا در جامعه و در حكومت، بي عدالتي و فساد ديدند و سكوت كردند؟ چرا اعتراض و انتقاد نكردند و فرياد نكشيدند؟ ...
خداوند، علماي مسيحي، يهودي و روحانيون اديان قبل را چرا نكوهش كرد؟ ستمگراني جلوي چشم آنها فساد مي كردند و اينان ميديدند و سكوت ميكردند و دم برنميآوردند. بيطرف ميايستادند و نگاه مي كردند. خداوند چنين كساني را كافر خوانده و توبيخ كرده كه چرا در برابر بيعدالتي و تبعيض و فساد در حكومت و جامعه اسلامي ساكت هستيد و همه چيز را توجيه و ماستمالي ميكنيد و رد ميشويد؟ چرا سكوت كرده ايد؟ اما مي دانم كه چرا نهي از منكر نمي كنيد و سازش كردهايد. عدهاي از شما ميخواهيد سبيلتان را چرب كنند و عدهاي از شما هم ميترسيد كه سبيلتان را دود بدهند. عدهاي طمع داريد و سفره چرب مي خواهيد تا بخوريد و مي گوييد كه چرا خودمان را به زحمت بيندازيم و با نهي از منكر و انتقاد و اعتراض ريسك كنيم؟! فعلاً كه بساطمان رو به راه است و عدهاي از شما نيز مي ترسيد... شما از سر ترس يا طمع سكوت كردهايد و اعتراض نمي كنيد؛ اما مگر قرآن نمي خوانيد كه فرمود: «لا تخشو الناس و اخشون»؛ از مردم نترسيد. از حاكمان و صاحبان قدرت و ثروت نترسيد. از من بترسيد. آيا شما اين آيه را نديدهايد؟...
شما گروهي كه به آدم هاي خوب، مشهوريد و علماي دين، خوانده مي شويد، شما به خاطر خداست كه در نزد مردم، هيبت داريد و هم بزرگان و هم ضعفا از شما حساب مي برند و همه به نام دين به شما احترام مي گذارند و شما را بر خودشان ترجيح مي دهند، در حالي كه هيچ فضيلتي بر آنها نداريد و هيچ خدمتي به اين مردم نكرده ايد و مردم، مجاني براي شما احترام قائلند و شفاعت شما را مي پذيرند، شما به نام دين است كه اعتبار و نفوذ كلمه داريد، در خيابانها مثل شاهان راه مي رويد و با هيبت و كبكبه رفت و آمد مي كنيد. به راستي چگونه به اين اعتبار و احترام اجتماعي رسيده ايد؟ فقط بدين علت كه مردم از شما توقع دارند كه به حق خدا قيام كنيد؛ اما شما اغلب موارد از انجام وظيفه و احقاق حق الهي كوتاهي كرده ايد و حق رهبران الهي را كوچك شمرده ايد. شما حق مستضعفان و طبقات محروم جامعه را تضييع كرديد. شما نسبت به حق ضعفا و محرومين كوتاه آمديد. اين حقوق را نديده گرفتيد و سكوت كرديد. اما هر چيز كه فكر مي كرديد حق خودتان است، مطالبه كرديد. شما هر جا حق ضعفا و مستضعفين بود، كوتاه آمديد و گفتيد كه انشاء الله خدا در آخرت جبران مي كند؛ اما هر جا منافع خودتان بود آن را به شدت مطالبه كرديد و محكم ايستاديد؛ چرا؟ ... مي بينيد كه پيمان هاي خدا در اين جامعه نقض مي شود و فرياد نمي زنيد؛ اما همين كه به يكي از ميثاق هاي پدرانتان بي حرمتي مي شود، داد مي زنيد. ميثاق خدا و پيامبر(ص) زيرپا گذاشته شده و شما آراميد، سكوت و توجيه مي كنيد. ميثاق پيامبر در اين جامعه تحقير شده است. لال ها، زمين گيران، كورها و فقرا و بيچاره ها در سرزمين ها و شهرهاي اسلامي بر روي زمين رها شدهاند و بيپناهند. و كسي به اينها رحم نميكند. شما به اين وظيفه الهي و دينيتان عمل نمي كنيد و وقتي كسي مثل من هم ميخواهد، عمل كند، كمكش نميكنيد... »
اين فرياد حسين بن علي(ع) است كه از حلقوم تاريخ بلند ميشود و گويي همين امروز است كه نداي دردآور پسر علي در كنار كوه منا، بزرگان، مفسران قرآن، علماي دين، نخبگان، روشنفكران و اصحاب پيامبر را خطاب قرار ميدهد.
اين گفتار و گفتارهاي مشابه سيدالشهداء(ع) به روشني بيان ميدارد كه بردن نام حسين(ع) هزينهبُر است. نميتوان پشت نام حسين(ع) پنهان شد و لايهاي از عافيتطلبي را بر گِرد «محبت» او كشيد. به واقع، بردن نام حسين(ع) نه تنها«مصونيت»آور نيست كه مسئوليتآفرين نيز هست.
شهادت حسين(ع) كفاره گناهان ما نيست.
اينكه هوا گرم است يا سرد، مشيت و خواست الهي است و ما حق اعتراض به اين رويه را نداريم. اينكه در نقطهاي از زمين كوهي بلند سربرافراشته و در جايي ديگر درهاي عميق شكل گرفته، اين هم خواست پروردگار بوده و پرسش از چرايي اين مسئله به كفر ميانجامد! اينكه منطقهاي در كشور ما كوهستاني است و منطقهاي ديگر كويري، اين هم اقتضاي خواست و اراده الهي بوده است و...
يكي از اهالي جامعه خودمان با چيدن اين صغري و كبريها به اين نتيجه رسيد كه «اينكه يكي ثروتمند است و از تمامي نعمات دنيوي بهرهمند، و ديگري در حضيض فلاكت، اين بر اساس خواست، مشيت، تقدير و اراده الهي بوده است و ما موظف به تبعيت از اين اوضاع هستيم.»
ايشان با بهرهگيري از اين متد، ثروتاندوزي و رفاه عدهاي از اهالي جامعه و در مقابل فقر و تنگدستي عدهاي ديگر را به قضاي الهي گره ميزند و بدين ترتيب مهر سكوت بر دهان هر معترضي ميكوبد. بر اساس اين منطق است كه «عدالتخواهي» يعني كشك و علي(ع) و حكايت عدالت او يعني افسانه. تراشيدن اين منطق كار كوچكي نيست. بواسطه همين شيوه است كه تاريخ شاهد تسليم بيقيد و شرط فقرا در برابر اغنيا است. چرا كه فقرا همواره مؤمنتر از اغنيا بودهاند پس بيش از آنها نيز مقيد به خواست الهي! هستند. همين منطق توانسته است اين فكر خداپسند را در مخيله مستضعفين فرو كند كه «اگر خدا ميخواست به ما هم ميداد».
وقتي مستضعفين با چشمان خود مشاهده مينمايند كه بر دروازه عمارتي مجلل و چشمگير، حك شده است كه «هذا من فضل ربي»، ناخودآگاه خدا و مشيت او را به ياد ميآورند و اين يعني تعليم معارف دين! وقتي خداوند از «فضل» خود به بعضيها عنايت ميفرمايد، چرا ما چشم ديدنش را نداشته باشيم. اگر يكي از اهالي همين شهر خودمان با عنايت خدا! توانسته است عمارتي باشكوه را در فلان نقطه شهر برپا كرده و در بهمان نقطه شهر نيز بساطي ديگر و ... كجايش ايراد دارد؟ همه ميتوانند داشته باشند به شرطي كه خدا بخواهد!
آري اين است رويه غالب براي توجيه جامعه طبقاتي ما و ما نيز محكوم به پذيرفتن اين خذعبلات هستيم. چرا كه اگر نپذيريم از مرز «ايمان» خارج شدهايم. بر اين اساس، تنها چيزي كه در جامعه ما فاقد ارزش تلقي ميشود، كار و تلاش و عرق جبين است.
آنهايي كه بيشترين انرژي را مصروف ميكنند كمترين بهرهمندي را از منابع مادي دنيا دارند و در مقابل نيز خيل كثيري وجود دارند كه با يافتن كورهراههاي ايجاد شده توسط نظام اداري مالي كشور، ثروتي برپا كرده و در رفاه و عيش به سر ميبرند و در مقابل هر معترض يا منتقدي «تفضل» خدا را پيش ميكشند. در حاليكه از معارف اسلامي به روشني حكايت از اين دارند كه خداوند حاكمان را موظف به رسيدگي به احوال فقرا كرده و براي جلوگيري از دست به دست شدن ثروت در حيطه عدهاي خاص، نظامات گوناگون مالي را ترتيب داده است. حال چگونه اين خدا ميتواند به فقر و فلاكت عدهاي از بندگانش رضايت دهد؟!
اين تناقض آشكار در معادلات اجتماعي اين سرزمين، بازخوردهاي متعددي در عرصه فرهنگ، اقتصاد و اجتماع به همراه دارد. افرادي كه به برخي بزهكاريها روي ميآورند، تحت تاثير اين فضاي ناعادلانه اقدام به ارتكاب جرم ميكنند. تلاشهاي طاقتفرسايي كه يك كارگر براي تامين حداقل معاش صورت ميدهد، آنچنان سخت است كه بعد از چند صباحي، جسمي عليل و درمانده را مقابل چشم قرار ميدهد كه منتظر فرا رسيدن موت است. ملاحظه اين وضعيت به قدر كافي تحريكآميز بوده و ميتواند انگيزه بسياري از دستدرازيها نيز باشد.
وقتي در جامعهاي دارا بودن برخي امكانات زندگي، اعم از مسكن، خودرو، درآمد كافي و... فضيلت شمرده ميشود و در عين حال شرايط مساوي براي كسب اين امكانات براي همگان فراهم نميآيد بديهي است كه در چنين شرايطي، عدهاي از محرومان براي دستيابي به آن مقصود در انديشه مسيرهاي نامتعارف باشند و اين عده قرباني همان بيعدالتي ميشوند. اوضاع زماني بدتر ميشود كه اندكي نيز لعاب دينمدارنه به «بيعدالتي» حاكم بزنيم. در اينصورت است كه موانع اخلاقي ناشي از دينداري نيز كاركرد خود را خواهند باخت.
ما بايد از بستن تهمت به خداوند بپرهيزيم. بيلياقتي و زيادهخواهي عدهاي را به حساب تقدير الهي نگذاريم. عطش ثروتاندوزي را در جامعه بايد به عنوان خطر بزرگ باور كرده و براي فرونشاندن آن تلاش كنيم. بايد بپذيريم كه جهت جريان جامعه به سمت عدالت نيست و در شرايطي كه صداي شكستن استخوانهاي عدهاي به گوش ميرسد، خود را با ملغمهاي از متدهاي رنگارنگ مشغول نسازيم. همچنين يادمان باشد كه «كاري به كار خدا نداشته باشيم!»
اوضاع آنزمان خرابتر مي شود كه مسئول و صاحب منصبي براي چندمين بار «توفيق» تشرف مي يابد. كيست كه نداند امروز در اين مملكت آنچه وجود ندارد كار است و در اين وانفسا رها كردن يكماهه امور با توجيهات ماوراءطبيعي خيلي جالب مي شود. بعيد نيست در جمع اين صاحب منصبان، فردي باشد كه بيش از يك دهه در فلان شهر «افتخار خدمتگزاري» دارد. ناگفته پيداست كه اين جناب مي توانست در اين مدت زمان وجب به وجب شهر را زير و رو كرده و با تمام مردم آن حتي چندين بار ملاقات نموده و حداقل خود را مردمي جلوه دهد، اما هيچگاه چنين نكرده و شايد نام برخي خيابانهاي شهر نيز به گوشش نخورده باشد! حال اين جناب عزم سفر نموده و براي رهايي از «حصار تنگ» جامعه و اندكي نزديكي به حضرت ربوبي به ديار وحي مي رود و اصولاً به كسي مربوط نيست كه چرا مي رود. مهم آن است كه او مي رود و همه موظفيم حلالش كنيم و او مطمئن است كه هيچ حقي از «ناس» بر گرده اش نيست. چرا كه ميداند اگر به اندازه نخي كه با آن دگمه اي دوخته است حقي از ديگران با او باشد حجش مقبول نيست.
براستي كسي كه يكبار به آن ديار رفت و چيزي نگرفت چرا فكر مي كند كه در دفعات ديگر مي تواند گمشده اش را بازيابد؟ شايد بدنبال چيزي است كه در آنجا نيست و نشاني را اشتباه دريافت نموده است. اي كاش يكبار ديگر مقدمات حج را مرور كنيم. اي كاش يك لحظه بايستيم و مراد خدا را از وجوب حج بنگريم. آيا نمي توان سئوال نمود كه چرا همگان در موسم حج به ياد فقرا مي افتند؟ آنهم فقراي با شخصيت و خوش لباس و خوش مركَب! آن مسئولي كه درب اتاقش بخاطر «بررسي مشكلات مردم» به روي «مردم»! بسته است چرا مي انديشد كه مي تواند «حــاجي» باشد؟ آن صاحب سرمايه اي كه حاضر نيست به كسي «رمز و راز» ثروتمند شدنش را بازگويد، با چه اميدي راهي مي شود؟ آيا اين دسته از «حاجيان» صف طولاني «نيازمندان» و «مسكينان» و «ابن سبيلها» را زيارت نموده و از آنها حليت طلبيده اند؟ و آيا «سكونتگاه»هاي گِلين را كه به وزش ملايم بادي پاييزي بسته است، زيارت كرده اند؟ آيا همه حاجيان مفهوم «حق الناس» را براي خود حل كرده اند؟
خوب اشكالي ندارد. بروند. سفر بخير. «حجهم مقبول و سعيهم مشكور». آيا براي بعد از بازگشت خيالي انديشيده اند؟ يا شايد در همان لحظاتي كه طواف ميكنند به فكر نوبت بعدي هستند؟
نگارنده «حاجي» نيست و شايد به همين خاطر درنيابد كه «حاجي» شدن چه لذتي دارد و قطعاً درنمي يابد آن لحظه اي كه در پيشگاه رسول خدا ايستاده و با او حرف ميزني چه حالي به آدمي دست ميدهد! آنزمان كه روبروي گنبد سبز ايستاده و از «روزگار خوش» امت محمد(ص) برايش مي گويي قابل وصف نيست. در آن ساعتي كه كنار بقيع و مقابل مجاهدان صدراسلام، آنچه بر سر مسلمين آمده است را مرور ميكني چقدر شيرين است...
اي كاش يكي فرياد مي زد كه :
اي قومِ به حج رفته كجاييد كجاييد
معشوق همينجاست بياييد بياييد

